یه روز بارونی بود. یکی از روزای مه آلود پاییزی. اینجا همیشه صبح ها مه آلوده و بارونی. آقای ف شب قبلش بعد از اینکه به یه بهانه ای دعوا راه انداخت گذاشت رفت بیرون رفت سراغ معشوقه جدیدش و وقتی که برگشت خونه اتفاقی دیدم معشوقه اش بهش تکست داده «حالا بعد از دوشب میتونم راحت بخوابم.»
از دوست داشتن تا نفرت فقط یه جمله اس. مهم این نیست که کی اونو میگه. فقط کافیه بهت ثابت کنه چقدر آدم کوچیک و حقیری رو برای خودت بزرگ کرده بودی. اون جمله بارها و بارها میاد توی مغزت و هر دفعه که یاد اون جمله می افتی انگار یه زخمه با چاقو به قلبت میزنن و اون آدم کوچیک و کوچیک تر میشه تا تمام وجودت رو نفرت میگیره. بعد به خودت میگی اشکالی نداره. تو چند بار از بهم خوردن رابطه های جدی جون سالم به در بردی از اینم می بری. بعد تصمیم میگیری دیگه حتی یه ثانیه هم این آدمی که با تمام وجودت ازش متنفری رو نمیخای ببینی. تصمیم میگیری صبح که اون سرکار بود و تو بچه ات رو گذاشتی مدرسه تمام لباس های خودت و بچه رو بندازی توی ماشینت و برای همیشه از اون خونه خراب شده بری بیرون. بری یه خونه برای خودت بگیری و همه چیو دوباره از صفر شروع کنی. بذاری نفرتت کم کم از بین بره و بتونی آدم کوچیکی که حالا برات تبدیل به یه تپه تاپاله شده بذاری توی یه قوطی کبریت بندازیش دور. دیگه حتی از بوی تاپاله ای که شب ها کنارت میخابه خوابت هم نمی بره. فقط میخای هرجوری که شده از اون بوی گندی که همه جا پیچیده خودتو خلاص کنی.
صبح میشه همه لباساتونو میریزی رو صندلی عقب ماشین . دو تا چمدون هست با چند تا اسباب بازی بچه. همه رو با یه بدبختی توی ماشین جا میدی . توله سگت رو بغل میکنی و میری سمت ماشینت. موقع رفتن برمیگردی یه نگاه به خونه ای که چند سال توش زندگی کردی میکنی و میشینی روی زمین. ناگهان تمام شب ها و روزهایی که توی اون خونه سپری کردی مثل یه فیلم سینمایی جلوی چشمت میاد. بارون روی سر و صورتت میریزه و تو حتی نمیدونی که چرا این دایره معیوب تموم نمیشه و تو چرا هیچوقت نتونستی یه جا آروم زندگی کنی بدون اینکه کسی زخمیت کنه .
باز اون جمله کذایی اون زن میاد جلوی چشمت .«حالا بعد از دوشب میتونم راحت بخوابم.» هم اون زن و هم مردی که چند سال توی آغوشش خوابیدی در نظرت حقیر و حقیر تر میشن. سعی میکنی ازشون متنفر نباشی ولی به خودت میگی اشکال نداره. به امید اینکه زمان نفرتت رو از بین ببره میشینی پشت فرمون در حالیکه تمام وجودت از بارون و اشک خیس شده ماشین رو روشن میکنی و برای همیشه از خونه ای که برای همه چیش با عشق و لذت زحمت کشیدی خداحافظی میکنی و یه نگاه به پرده هایی میکنی که یک هفته وقت صرف کردی تا رنگ مورد علاقه ات رو پیدا کنی. دوباره اون جمله میاد توی مغزت: «حالا بعد از دوشب میتونم راحت بخوابم.» پاتو روی گاز فشار میدی و میری.
از دوست داشتن تا نفرت فقط یه جمله اس. مهم این نیست که کی اونو میگه. فقط کافیه بهت ثابت کنه چقدر آدم کوچیک و حقیری رو برای خودت بزرگ کرده بودی. اون جمله بارها و بارها میاد توی مغزت و هر دفعه که یاد اون جمله می افتی انگار یه زخمه با چاقو به قلبت میزنن و اون آدم کوچیک و کوچیک تر میشه تا تمام وجودت رو نفرت میگیره. بعد به خودت میگی اشکالی نداره. تو چند بار از بهم خوردن رابطه های جدی جون سالم به در بردی از اینم می بری. بعد تصمیم میگیری دیگه حتی یه ثانیه هم این آدمی که با تمام وجودت ازش متنفری رو نمیخای ببینی. تصمیم میگیری صبح که اون سرکار بود و تو بچه ات رو گذاشتی مدرسه تمام لباس های خودت و بچه رو بندازی توی ماشینت و برای همیشه از اون خونه خراب شده بری بیرون. بری یه خونه برای خودت بگیری و همه چیو دوباره از صفر شروع کنی. بذاری نفرتت کم کم از بین بره و بتونی آدم کوچیکی که حالا برات تبدیل به یه تپه تاپاله شده بذاری توی یه قوطی کبریت بندازیش دور. دیگه حتی از بوی تاپاله ای که شب ها کنارت میخابه خوابت هم نمی بره. فقط میخای هرجوری که شده از اون بوی گندی که همه جا پیچیده خودتو خلاص کنی.
صبح میشه همه لباساتونو میریزی رو صندلی عقب ماشین . دو تا چمدون هست با چند تا اسباب بازی بچه. همه رو با یه بدبختی توی ماشین جا میدی . توله سگت رو بغل میکنی و میری سمت ماشینت. موقع رفتن برمیگردی یه نگاه به خونه ای که چند سال توش زندگی کردی میکنی و میشینی روی زمین. ناگهان تمام شب ها و روزهایی که توی اون خونه سپری کردی مثل یه فیلم سینمایی جلوی چشمت میاد. بارون روی سر و صورتت میریزه و تو حتی نمیدونی که چرا این دایره معیوب تموم نمیشه و تو چرا هیچوقت نتونستی یه جا آروم زندگی کنی بدون اینکه کسی زخمیت کنه .
باز اون جمله کذایی اون زن میاد جلوی چشمت .«حالا بعد از دوشب میتونم راحت بخوابم.» هم اون زن و هم مردی که چند سال توی آغوشش خوابیدی در نظرت حقیر و حقیر تر میشن. سعی میکنی ازشون متنفر نباشی ولی به خودت میگی اشکال نداره. به امید اینکه زمان نفرتت رو از بین ببره میشینی پشت فرمون در حالیکه تمام وجودت از بارون و اشک خیس شده ماشین رو روشن میکنی و برای همیشه از خونه ای که برای همه چیش با عشق و لذت زحمت کشیدی خداحافظی میکنی و یه نگاه به پرده هایی میکنی که یک هفته وقت صرف کردی تا رنگ مورد علاقه ات رو پیدا کنی. دوباره اون جمله میاد توی مغزت: «حالا بعد از دوشب میتونم راحت بخوابم.» پاتو روی گاز فشار میدی و میری.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر