۱۳۹۳ اسفند ۳, یکشنبه

یک اپیزود تلخ

امید را اولین بار توی یک میهمانی دیدم. من با علیرضا رفته بودم . علیرضا تنها دوست پسر خوشگل و خوشتیپ زندگی من  بود، چون من همیشه فتیش مردهای زشت خوشتیپ را داشتم. مثلن امیرمسعود ، دوست پسر قبلی ام یک چیزی تومایه های رضا کیانیان بود. اما علیرضا خوشگل بود و پرفکت. من پیرهن سبز کله غازی پوشیده بودم. دخترهای میهمانی بدجوری به امید نخ می دادند. دو روز بعد از میهمانی آنیتا آمد پیش من. گفت به امید زنگ زده و گفته یکی از دخترهای آن میهمانی است. امید پرسیده بود کدامشان؟ آنیتا گفته بود دوست داری کدامشان باشم، و امید جواب داده بود: پیرهن سبزه!!! 
میهمانی بعدی با آن گروه، چند ماه بعدش اتفاق افتاد. قبل از اینکه برویم میهمانی آمار گرفتم چه کسانی می آیند، می خواستم مطمئن بشوم امید هم می آید، و البته او هم بود. با فاصله خیلی نزدیکی از جلویش رد شدم ، پیراهن سیلک نازکم روی باسنم می لغزید . نگاهی به سرتا پایم کرد و گفت عجب باسنی! رفتم دستشویی. یک نفر داخل دستشویی بود. پشت در منتظر بودم که یک صدای کلفت توی گوشم زمزمه کرد : اسمت چیه؟ جوابش را دادم . شماره اش را داد و رفت. 
چند روز بعدش علیرضا را برای همیشه دودره کردم و به امید زنگ زدم. امید برعکس شرایطش که همه دخترها دنبالش بودند، اصلن اهل دختربازی نبود. دنبال یک رابطه خاص بود. یک رابطه خیلی خاص. من و امید همه چیز بودیم. رفیق ، پارتنر، همصحبت و همدل. ساعتها توی اتاقش کیبورد میزد و دوتایی میخواندیم. ساعتها با هم در مورد آهنگهایی که می ساخت صحبت می کردیم. هر کاری می کردیم چیزی نبود که یک نفرمان بخاطر آن یکی فداکاری کند و با وجود اینکه نمیخواهد انجام دهد. هر دویمان آن کار را میخواستیم. هر دویمان مناظر خاص خارج شهر را کشف می کردیم و همدیگر را به آنجا می بردیم. هردویمان به یک همبرگر فروشی چرک می رفتیم و همبرگر چرک می خوردیم. هر دویمان کوهنوردی می کردیم و ساعتها با هم حرف می زدیم. 
الان از آن زمان خیلی گذشته. دیشب آهنگ جدیدش را توی رادیو جوان شنیدم: باران ! یکهو یک اپیزود از خاطراتمان آمد جلوی چشمم. یاد آن روز بارانی افتادم که هر دویمان شلوار سفید پوشیده بودیم و توی باران با هم می دویدیم  و  اهمیتی نمیدادیم که شلوارهایمان گِلی شده اند... دلم برای دیوانه بازی هایم تنگ شد. 
اتفاقهای زندگی ما خودشان اتفاق نمی افتند، ما میسازیمشان. وقتی هم می گوییم که خاطرات جوانی دیگر تکرار نمی شوند بخاطر این است که ما دیگر نمی توانیم بسازیمشان. دیگر نمی توانیم از لمس یک مرد هیجان زده بشویم ، نمی توانیم دیوانه بازی در بیاوریم و ساعتها زیر باران، شلوار سفیدمان را بگا بدهیم. نمیتوانیم دوست پسری که خوشتیپ و پولدار است را ول کنیم برویم سراغ دیوانه بازی. نمیتوانیم توی راه پله ها هیجان انگیز ترین و دلهره آور ترین سکس زندگیمان را داشته باشیم. نمیتوانیم انقدر دل به دل یک نفر بدهیم.
 ولی حتی وقتی به جایی رسیدیم که عاجز از تکرار همه هیجانات جوانی هایمان هستیم ، شنیدن صدای کسی  که آن موقع ها، وقتی لخت و کرخت توی بغلش ولو شده بودی برایت آواز می خواند، می تواند یادت بیاندازد که چقدر تلخ است دیگر نمیتوانی خاطرات گذشته را تجربه کنی. 

۹ نظر:

  1. من وقتی می بینم یهویی دوست پسر قبلیتو دو دره میکنی و با یکی دیگه بدون شناخت و ... میپری شاخ در میارم چرا حالا اینکارو نمیتونی انجام بدی ؟ چون عاقل شدی . نه اینکه توان خلق اون اتفاقات رو نداری ، نه . توانش رو داری ولی عقلت اجازه خلق اونو نمیده .

    پاسخ دادنحذف
  2. تلخ بود ...هیچ وقت نمی شود یکی را همیشه داشت .نبودن و نداشتن هم سخت نیست .نبودن ِ یک بودن گاهی کشنده است ولی !

    پاسخ دادنحذف
  3. وِرد آهم دم به دم: اى روزگار! هى روزگار...

    شكر كن كه همين تجربه رو داشتى. مى‌بينى لعنت‌شده روزگار رو؟...هميشه جاى شكرش باقيه... يك دقيقه شادكامى آبجكتيو مرا بس بود و اتفاق نيفتاد و در قاعدتاً بهار زندگى -٣٠سالگى- مث سگ احساس پيرى مى‌كنم. البته خودتم ماجراجو بودى...يه‌جورايى رشك‌برانگيزه شجاعتت...نمى‌گم اگه از اول شروع مى‌كردم مث تو بودم نه اما خب.. براى شيش هفت سال يكى بود اتفاقاً اون يكى هم بود... اما خب مى‌دونى قسمت نبود...آره قسمت جاش همين‌جاست. و من اين هيجان‌ها و احساسات رو برا هيچ‌كس ديگه نمى‌تونم خرج كنم چون همراه با خود جنس توو سينه بايگانى شده. ديگه حتا شنيدن "دوستت دارم" از زبون كسايى كه مطمئنم دوروغ نمى‌گن هم توفيرى نداره برام. هيچى‌م نمى‌شه. خاك بر سرم دلم ٢٥سالگى عاقل شد...آره خلاصه عشق سوزناكى بود.... اما نَوقع ماوقع!

    #خوش‌به‌حالت‌ديوونه

    پاسخ دادنحذف
  4. http://www.radiojavan.com/mp3s/album/Omid-Baraan
    ??? or
    http://www.radiojavan.com/mp3s/mp3/Omid-Soleymani-Baran

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. هیچکدوم :) این آهنگ تازه دو سه هفته اس منتشر شده

      حذف
  5. عزیزم اینا رو مینویسی یه بار اقای "ف" از دستت ناراحت نشه! از ما گفتن.

    پاسخ دادنحذف