۱۳۹۳ دی ۱۷, چهارشنبه

از کفتار تا شیر نر

مردها را دوست دارم. مردها برعکس آنچه که اغلب زن ها وقتی دور هم جمع می شوند درباره شان میگویند، از نظر من موجوداتی مهربان،  بی غل و غش و بامعرفت هستند. وقتی توی رختخواب، لخت و بی دفاع کنارت خوابیده اند، می شود راحت دست کشید روی صورتشان و کودکیشان را توی چشمهایشان دید. رفاقتشان با دوام تر است . کمتر خاله زنک بازی می کنند . من با مردها راحت ترم. در کنار مردها بیشتر آرامش روانی دارم تا در کنار زن ها.  راستش من تا بحال با هیچ مردی جز آقای م مشکلی نداشته ام. آقای م از روز اولی که با من ازدواج کرد شروع کرد با من جنگ قدرت راه انداختن، که بنظر من مغایر صفت همه مردهایی بود که می شناختم. مردهایی که می شناختم همیشه مثل یک شیر نر رفتار می کردند. هیچوقت نیازی به اثبات قدرتشان نداشتند، آقای م اما مثل یک کفتار بود. همیشه میخواست با زور چنگ و دندان وانمود کند یک شیر است. برای همین از همان روز اول من اصلن روی مردانگی آقای م حساب نکردم. اشتباهم آن بود که بجای اینکه دمم را بگذارم روی کولم و بروم سر زندگی خودم،  با آقای م به جنگ قدرت ادامه دادم . چند سال  از زندگی مشترک من و آقای م گذشته بود که یک روز یکی از دوستان مشترکمان که سعی در آشتی دادن ما داشت به من گفت :هر چی باشه اون یه مرده! و من تنها کاری که کردم این بود که با خونسردی به آن آشنا نگاه کردم و گفتم مشکل اینه که از نظر من نیست! این حرف من توهین بزرگی به ایل و تبار آن آشنا که از قضا فامیل آقای م بود محسوب شد، ولی من هیچ اصراری به اثبات حرفم نداشتم، چون هیچ مدرکی هم نداشتم. 
رفتم پیش مشاور. مشاور کار را خرابتر کرد ، و گفت تو هم زن نیستی. تو مرد درونت خیلی قوی تر از زن درونت است و برای همین هم در زندگیتان جنگ قدرت بوجود آمده. مرد درون تو حتی از مرد درون آقای م هم قوی تر است. من اما حرفهای مشاور را قبول نکردم. 
وقتی از آقای م جدا شدم، تا یکی دو سال از همه مردها فاصله گرفتم. اولین دوست پسرم بعد از طلاق، یک مدل ترک بود که از من کوچکتر بود. عکسش روی بیلبوردهای شهر بود و تنها کسی بود که بعد از سالها، با آن یقه بازش که همیشه نصف سینه اش بیرون بود ، به محض اینکه به من نزدیک می شد من خیس می شدم. تنها ایرادش این بود که روش ارتباطی مان خیلی ضعیف بود. او انگلیسی اش زیاد خوب نبود، و من ترکی ام ضعیف بود. من تنها بودم و نیاز داشتم با کسی باشم که بتوانم با او حرف بزنم. توی کافه، توی بار، توی رختخواب ، حتی حرفهای کثیف رختخوابی ای که حال لاشی درونم را خوب می کند، اما با آن مدل خوش قد و بالای ترک، ممکن نبود! 
بعد از آقای مدل، یک مدت تنها بودم، تا اینکه اینبار با یک آقای ایرانی وبلاگ نویسی که همانجا در ترکیه زندگی می کرد و پناهنده سیاسی بود آشنا شدم. تازه بعد از مدتها توانستم کنار یک مرد دراز بکشم و به حرفهای قشنگ یک مرد گوش بدهم، و وقتی تا خرخره آبجو خوردیم و ولو شدیم به خوابیدنش نگاه کنم. از جنگ قدرت خبری نبود. 
آمدم امریکا و با آقای ف آشنا شدم. آقای ف مهربان بود. اما حرف رختخواب که پیش می آمد، یک جور عجیبی بی ملاحظه می شد. این بی ملاحظگی اش من را بیشتر تحریک می کرد. چون من هم پا به پایش می توانستم بی ملاحظه بشوم و توی مهمانی ببرمش توی اتاق خواب ، کراواتش را دور مچم بپیچم و برای اینکه دامنم را بزند بالا ازش پول بگیرم. می توانستم افسار وحشی درونم را توی رختخوابش ول کنم و او هم هیچ مشکلی با آن نداشت و مهارش نمی کرد. 
ماجرا همینطوری پیش نرفت و آقای ف کم کم عاشق من شد و از بی ملاحظگی به یک ملاحظه کار صرف تبدیل شد. حرفهای کثیفی که من میزدم در برابر جملات عشقی و شعرهایی که او برای من می خواند مثل قور قور یک قورباغه وسط کنسرت موتزارت بود. یک بار به او گفتم تیریپ نجابت که برمیداری منو ترن آف میکنه! اما اهمیت نداد. کم کم من احساس کردم حرفهای من بی ربط است، و آقای ف دوست دارد نغمه های عاشقانه برای من بخواند و وسط سکس قربان صدقه من برود، غزل بخواند و لطیف باشد، چون تمام عمرش عاشق عاشق شدن بوده و من تنها زنی بودم که هیچوقت او را وادار به عشق نکرده. ولی آقای ف مثل آقای م نبود. او با من جنگ قدرت راه نینداخت. او مرا در آغوش کشید و تمام زنانگی های من را ستایش کرد. وقتی پای ستایش بمیان می آید از جنگ قدرت خبری نمی شود. 
مردها از نظر من موجودات جذابی هستند. آنها آرایش نمی کنند. موهایشان را پلاتینه نمی کنند. ژل لب نمی زنند. از حمام که بیرون می آیند فقط ریششان را می زنند و لباس می پوشند و هنوز هم جذابند. جذابیتشان در اعتماد بنفسشان است. در مرام و معرفتشان است و در اینکه بجای اینکه بخواهند قدرتشان را به زن ها نشان دهند، آنها را حمایت می کنند. بجای اینکه جنگ قدرت با زن ها راه بیندازند ، آنها را در آغوش می گیرند. درست مثل یک شیر نر !

۱۵ نظر:

  1. بعد 43 روز بالاخره نوشتی اونم توپ توپ . حالا چرا این آقایون اینقدر گل و بلبل شده اند ؟ میدونی من عشق و عاشقی رو زاییده فراق میدانم بنظرم همیشه زمانی عشق بوجود آمده که فراقی در کار بوده یعنی مانعی در وصال . و بیشترین عاشق و معشوق ها حاصل مناطقی هستند که امکان وصل در اونها میسر نبوده است . بنظرم انسانها بعد وصال همدیگر رو بهتر میشناسند و اغلب معایب شان برای همدیگه هویدا میشه و امکان عاشقی به حداقل حداقل میرسه بدین جهت عاشقی بعدِ وصل رو بعید میدانم و یا استثنا . نمیدونم ربطی به موضوع داشت یا نه . در خاتمه تو تقریبن آقایون رو خوب شناختی ایول

    پاسخ دادنحذف
  2. خیلی از نوشتت خوشم اومد.

    پاسخ دادنحذف
  3. زیبا بود البته مرها نه نامردای مرد نما

    پاسخ دادنحذف
  4. امان از دست این مردها ...
    من هم با مردهای زندگیم همیشه حالم خوب بوده جز اون مردک اولی که شناسناممو سیاه کرد

    پاسخ دادنحذف
  5. سلام. ميشه من يك سوال از شما بپرسم؟ در سيچوعيشن خاصى هستم و واقعا نياز به تجربه‌ات دارم. بپرسم؟ قول ميدي جواب بدى؟ لطفا

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. متشكررر.
      من حدود چهار ساله كه با دوست‌پسرم دوست هستم. خيلى باهم نزديك و راحت و مشابه هم بوديم از اول اما يك ساله كه ازون لحاظ هم به هم نظر داريم. به اين معنى كه من با شنيدن"دوسِت دارم" از دهن دو سه نفر قبل اين هيچ حس خاصى نداشتم اما وقتى از اين شنيدم شيش هفت ماه توو فاز پرواز بودم و ناخودآگاه فك ميكنم دوستش دارم خيلى. حالا: از طرفى بسيار خوشحالم كه فرصتى بوده تا قبل مرگم منم احساسم رو بهش بگم اما از طرفى نميدونم چى ميشه. الآن هم يه كم از هم دور شديم و من دست خودم نيست و ناراحتم. بعضى وقتا فكر ميكنم كاش هيچوقت اون حرفا زده نميشد و از طرفى فكر ميكنم/ و وقتايى هم كه فكر نميكنم دوسِش دارم. چيكار كنم؟ چندبارم بحث و جنجال داشتيم باهم و اغلب وانمود ميكنيم هحون رفيقاى صميمى هستيم اما خب واقعيت اينه كه ديگه نيستيم. نظر شما چيه؟ نه اون با كس ديگه ميپره نه من ميتونم. تحليل شما چيه؟ تجربه‌ت ميگه توو مخ يه پسر چى ميگذره اين جور مواقع؟ چيز درستى كه بايد توو مخ من بگذره چيه؟ خواهشا نظر خودتون رو بديد و نگيد "شرايط تو متفاوته فلان.."
      مرسى.

      حذف
    2. خب من یه کم گیج شدم. اون به تو گفته دوستت داره و تو با اینکه دوسش داری هنوز داری فکر میکنی بهش بگی یا نه؟ اگر اینی که من متوجه شدم درسته، من فکر می کنم همیشه بهترین راه اینه که احساستو بگی . شاید همین نگفتن احساست باعث دوریتون شده باشه حتا

      حذف
    3. چرا چرا میگم 4-5 ساله که باهم رفیقیم من خیلی خوشحال شدم که فرصتی پیش اومد و منم ابراز کردم. منتها بعدش همه چی عوض شد. نمیدونم چرا. حالا سوالمو دوباره میپرسم-کامنتمو دوباره بخون لطفا- سیچوعیشن رو درنظر بگیر و بهم بگو چی میگذره توو سرش که اینجوری شده رابطه؟ تجربه ات چی میگه؟ من چیکار کنم؟:(
      مرسییی

      حذف
    4. بعضی وقتا آدما از رابطه عاشقانه وحشت میکنن و فاصله میگیرن ولی بعد از یه مدت برمیگردن. بعضی وقتا بخاطر بحث و جنجال هایی که بینشون بوجود میاد از هم فاصله میگیرن. یه وقتایی هم مشکل سکسه ! یه وقتایی هم آدم دمدمی مزاجی بوده و احساسش عوض شده. ولی اگر احساسش واقعی بوده حتمن برمیگرده. مهم نیست توی سر اون چی میگذره مهم اینه که آدمی که ازت فاصله میگیره بجای اینکه مشکلش رو بهت بگه صلاحیت رابطه رو نداره!

      حذف
  6. چه خوب نوشتی تجربه هات به دردم خوردند....مرسی

    پاسخ دادنحذف
  7. اتفاقا تنها شیر نر این داستان آقای م بوده که خواسته توی سرکشو رامت کنه بقیه مردایی که گفتی یه مشت ترسوی بدبخت کفتاری بودن که سر تعظیم فرود آوردن.تو که علاقه به راز بقا داشتی حداقل یکم می نشستی نگاه می کردی می دیدی که اتفاقا این شیر نره که قدرتشو اثبات می کنه نه کفتار ترسو که جلوی رییس ماده گروه و کل ماده های گروه سر تعظیم فرود میاره و درجش از همه ماده ها پایین ترو پست تره.پس بهتره بری سراغ یه مثال دیگه

    پاسخ دادنحذف