۱۳۹۳ آذر ۴, سه‌شنبه

LIKE A VIRGIN

سهیلا دختر اخترخانوم از اون دخترایی بود که بزرگترین خلاف زندگیش برداشتن پشت لبش اونم در سن سی و پنج سالگی بود. اختر خانوم هم واسه اینکه براش یک شوهر خوب پیدا کنه توی هر مراسمی دست سهیلا رو میگرفت و با خودش می برد نمایشش بده. بالاخره هم در سن سی و نه سالگی با یک آقای دکتر که توی انگلستان بزرگ شده بود ازدواج کرد و سفر کرد به بلاد غربت. از فردای عروسی اخترخانوم هر روز چادرشو ور میکشید و می رفت خونه در و همسایه و فامیل و از عروس داماد تعریف می کرد. یک روز که قرعه به نام مامان من افتاده بود و اختر خانوم اومده بود خونه ما، بطور اتفاقی شنیدم که اختر خانوم با آب و تاب داشت از ماجرای شب زفاف دختر آفتاب مهتاب ندیده اش تعریف می کرد. اختر خانوم خیلی با افتخار و پُز می گفت داماد وقتی فهمید سهیلا باکره اس انقدر تعجب کرد که زنگ زد به مامانش گفت : شی ایز ویرجین !!! و همه فامیل داماد شاخ درآورده بودن از نجابت سهیلا که در سی و نه سالگی هنوز باکره اس. اینه شخصیت دختر ایرانی واقعی و باعث سرافرازی تمام فامیل ، و کم مونده بود سرافرازی ایران و آسیا و خاورمیانه رو هم از صدقه سری بکارت دخترش بدونه. تازه فهمیدم رازی که اخترخانوم رو خونه به خونه کشونده تا قصه رو تعریف کنه چیه! بعد سعی کردم داماد رو توی ذهنم مجسم کنم. بنظرم عجیب میومد که یک عاقله مرد چهل و هفت هشت ساله که تو فرنگ بزرگ شده، بیاد زنگ بزنه به مامانش و با تعجب بکارت زنش رو اعلام کنه. اونموقع خودم هفده هجده سالم بود ، و هیچوقت نتونستم سر از این معما در بیارم. نفهمیدم که اون تعجب دقیقن بخاطر این بوده که فکر می کرده عروس مشکل جنسی داره. چون در اینصورت چطور تونسته اینهمه از بهترین سالهای جوونیش رو سکس نکنه و صبر کنه تا شوهر گیرش بیاد و واسش افتتاحش کنه. تعجبی که بیشتر با وحشت توام بود. وحشت قرارگرفتن در رابطه ای که طرف با وجود اینکه چهل سالشه، یک پاپاسی چیزی ازش نمیدونه و تازه باید با اینهمه حجب و حیا شروع کنه به یاد گرفتن. وحشت از اینکه با یک زنی طرفه که در اصل چیزی از زن بودن نمیدونه و سالها زنانگیش رو توی قفس حبس کرده. 
اینجا خونه پُرش، دخترا وقتی هجده سالشون میشه با بهترین پسری که به هم احساس دارن دوست میشن و یک شب میرن هتل و اولین سکسشون رو با اون افتتاح می کنن. البته من برای هر عقیده ای که تحت جبر انتخاب نشده باشه احترام قائلم ولی خیلی از جبرها انقدر نامحسوس توی ذهن آدم نهادینه شدن که تبدیل شدن به انتخاب. انتخابی که هیچ فلسفه با اساسی پشتش نیست. این انتخاب ها اصولن در اثر قرار گرفتن در شرایط آزاد ، کلن تغییر شکل میدن و معلوم میکنن که خونه نشینی بی بی از بی چادریش بود.
تو ایران اما، خیلی از دخترا هم خودشون رو آزاد می دونن و آزاد زندگی می کنن، و درست وقتی میخوان ازدواج کنن، میرن دکتر و پرده بکارتشون رو میدوزن. این یعنی من ویرجینم!‌ یعنی تمام آزادیهایی که بهش معتقد بودم یواشکی بودن یعنی خودمم به اون آزادیها معتقد نبودم و فقط میخواستم ازشون استفاده کنم تا روزی که به کارم میان. و وقتی دیگه به کارم نمیان میتونم راحت و آسوده منکرشون بشم.  یعنی پای چیزی که می دونستی حق توئه چون بدن توئه وانستادی. تا حرف نشنوی. تا یکی از این پسرایی که کون دنیا رو پاره کردن و حالا میخان دختر باکره بگیرن رو لایق دونستی تا تمام بودن تو رو بذاره توی قفس و بقیه عمرت رو با یک هویت جدید زندگی کنی، هویتی که مطبوع مذاق همین پسر فوکولی های بچه ننه اس. شاید اگر دخترای اینجا هم  پرده هاشون رو دوخته بودن الان صاحب اختیار بدن خودشون نبودن. 

پ ن : حکایت باکره گی دیگه خیلی کش اومده و جنده شده. منم دلم نمیخاست یک ماجرای نخ نما شده رو رو کنم، اما شاید دلیلی که باعث شد اینو بنویسم این بود که الان عمیقن میفهمم آقا داماد چرا زنگ زد به مامانش و گفت : شی ایز ویرجین!!!

https://www.youtube.com/watch?v=kTlLX9jMjwk

۵ نظر:

  1. من جدا به باکرگی زیاد اهمیت نمیدم! فقط سکس

    پاسخ دادنحذف
  2. منم باکره گی را زیاد مهم نمیدونم ولی کسانی رو که میخوان باکره گیشان راحفظ کنند هم اُمل خطاب نمیکنم میدونی اظهارنظر کردن و نسخه پیچیدن در اینمورد با توجه به باورهای سنتی و مذهبی مردم ایران یه کمی مشکله

    پاسخ دادنحذف
  3. اونوقت آقا دوماد با این همه ادعا چرا رقت زن از ایران گرفت؟ اونم زنی که قبل از ازدواج باهاش نخوابیده؟ مطمینی فهمیدی؟

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. باهات موافقم.

      حذف
    2. دلایل متعددی میتونه داشته باشه ولی یکی از مهمترینش اینه که رفته بود ایران و از سهیلا خوشش اومده بود

      حذف