۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه

جذاب

مرتضی رو اولین باری که دیدم توی اتاق هتل روی تخت دراز کشیده بودم که وقتی شیما درو باز کرد، یهو وارد اتاق شد. یک مرد چاق که از زیر چشماش به پایین فقط ریش دیده می شد،  با همون ظاهر تیپیکال مامورای اطلاعاتی یا سپاه پاسداران. اولش داشتم سنکوپ می کردم. با خودم گفتم وات دِ فاک ! اینا از کجا سر و کله شون پیدا شد!! فکر کردم شاید شیما تریاکی چیزی همراهش داره که اینا به اتاق ما حمله گاز انبری کردن. مثل احمقا دنبال روسریم می گشتم که شیما که هم اتاقیم هم بود، زد زیر خنده. گفت نترس بابا مرتضی از خودمونه. مات و مبهوت بهش نگاه کردم گفتم ینی چی از خودمونه؟ همونطور که خودشو تو بغل مرتضی می چپوند گفت دوست پسر منه. بهش گفته بودم ما اومدیم کیش ، قرار بود اونم اگر پرواز کیش بهشون خورد بیاد کیش یه شب بمونه.
و اما مرتضی. مرتضی یه مرد میانسالِ مامور انتظامات پرواز بود. از اون مامورایی که با قیافه وحشتناکشون از پشت پرده یه چشمی همه چیو میپان. رفتارش با زن ها مزخرف و عصر حجری بود. جلو جلو می رفت، در رو که باز می کرد اول خودش می رفت ، و موقع غذا خوردن مثل کارخونه پیچ و مهره سازی از دهنش صدا در میومد و آخرش هم با خیال راحت آروغ می زد. یک زن داشت با دو تا بچه. زنش اونطوری که شیما می گفت چادری بود. شیما همش نوزده سالش بود. خوشگل و امروزی! بهش گفتم چندشت نمیشه ؟ گفت نه اتفاقن خیلی هم حال میده با کسی که همیشه ازش می ترسیدی بخوابی. گفتم زنش چی؟ واست مهم نیست؟ گفت نه بابا! خودش گفته با زنش حال نمیکنه. گفتم خب نبایدم حال کنه وقتی لالنگِ  هلویی مثل تو میخوابه. آخر شب هم مرتضی یه بساط جور کرد و شیما رو برد تو اتاق خودش، که کنار اتاق ما گرفته بود. تا صبح از صدای آه و اوه شیما و گومب گومب کوبیدن مرتضی چند بار عوق زدم. سعی می کردم اون مرتیکه وحشی پشمالوی اطلاعاتی رو روی شیما تجسم نکنم ولی نمیشد. آخرش رفتم تو کافه هتل و از اونجایی که عادت ندارم شبا قهوه بخورم، یه چای سبز خوردم تا سر و صداشون بخوابه. وقتی برگشتم تو اتاقم صدای خنده شون میومد. بعد با خودم فکر کردم فیتیش خوابیدن با آدمای ترسناک هم بهرحال معقول بنظر می رسه. مخصوصن واسه زن ها. بعد از اون دیگه مرتضی رو ندیدم. و کلن خاطره مرتضی از ذهنم پاک شده بود تا اینکه امروز بعد از سالها یهو یادش افتادم.
حالا چی شد من یاد مرتضی افتادم. توی محل کار من ، بین پلیس های سکیوریتی یا همون انتظامات خودمون، یه پلیسی بود که با من خیلی جور بود. همیشه با هم گپ می زدیم، امروز بعد از چند وقت دیدمش و یهو مردمک چشمام گشاد شد، یه ریش گذاشته بود عین مرتضی. اینجا مردای امریکایی برای اینکه جذاب بشن ریش میذارن ، و واقعن هم با ریش جذابتر میشن، اما من یهو یک جوری این یکی رو نگاه کردم که با تعجب پرسید : چیه بهم نمیاد؟ گفتم ترسناک شدی. گفت ترسناک هم خودش جذابه. و من یاد جمله شیما افتادم . لبخندی زدم و گفتم آره! جذابه !

۸ نظر:

  1. مرده شور ببرد هر چه ریشوی نکبت است! ترجیح می دهم یک تمساح در تختم بخوابد :(((

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. مطمئنی خوابیدن با تمساح بهتره؟ فکر نمیکنم اصلا بهت حال بده یه راست میره سراغ خوردنت!

      حذف
  2. گفتم خب نبایدم حال کنه وقتی لالنگِ هلویی مثل تو میخوابه!
    هلو رو خوب اومدی!

    پاسخ دادنحذف
  3. امروز وبلاگت را برای بار اول دیدم. خوشحال میشم در تماس باشیم. از نوشته هات خوشم اومده

    پاسخ دادنحذف
  4. سلام ." رفتارش با زن ها مزخرف و عصر حجری بود. جلو جلو می رفت، در رو که باز می کرد اول خودش می رفت " مادیان عزیز منم اینطوری هستم یعنی به خانمها به علت خانم بودنشون احترام نمیذارم موقعی که منتظر آسانسور و یا وارد شدن به اطاق و ... هستیم اصلن تعارف نمیکنم اول خودم میرم البته اگه طرف سن وسالش از من بیشتره باشه چرا .بهشون تعارف میکنم و پشت سرشان میرم . دوست دارم خانمها رو بدون جنسیتشان ببینم مثل یه انسان . من از آدمهایی که به خاطر کس داشتن زنان به اونا احترام میذارند خوشم نمیاد در ثانی مگه زن مرد از حقوق یکسانی برخوردار نیستند . چرا اونا اول برند ؟ :)

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. اتفاقا تویی که زنها رو مثل کس می بینی نه انسان. چون مثل کس می بینیشون ارزش احترام گذاشتن ندارن برات.احترام گذاشتن به خانمها ربطی به جنسیتشون نداره

      حذف
    2. یعنی تو میگی کس احترام نداره !!!!!؟؟؟؟ جل الخالق حالا چرا عصبانی ؟

      حذف
    3. کس داریم تا کس. اخه اعصاب نمیزارین برا ادم ( :

      حذف