۱۳۹۳ مهر ۱۵, سه‌شنبه

داستان لنگ دراز

تا همین چند وقت پیش ، هر وقت یاد آقای م و کارایی که اون اواخر برای پیچوندن من و خوش گذروندن با دوست دختر جدیدش انجام می داد می افتادم ، یه فحش نثار خودم می کردم و در عین حال حالم بیشتر و بیشتر از اون به هم می خورد. فکر می کردم همین که یک نفر بخاطر یک رابطه دیگه، زنش رو دایورت کنه به تخمش دلیل لازم و کافیه برای اینکه مُهر آدم عوضی روش بخوره. تا اینکه سر و کله آقای س پیدا شد. آقای س تو زندگیش هیچی کم نداشت. زن خوب و مهربون، کار خوب، پول، مسافرت و خلاصه هر چیزی که اکثر آدما خودشون رو جر میدن داشته باشن ! فقط حوصله اش از اون زندگی تکراری سر رفته بود. از همه مهمونیایی که می رفتن، مسافرت های تکراری با کارای تکراریشون. از زنش که همیشه از نظر اون بطور منزجر کننده و تکراری ای به شوهرش عشق می ورزید، و سکس باهاش تبدیل به یک روتین منزجر کننده شده بود. خلاصه هر چیزی که اطرافش بود بنظرش پوچ و بی ارزش می اومد تا اینکه با خانم ف آشنا شد. اولین شبی که تو هتل با هم قرار گذاشتن ، مجبور شد با هزارتا دروغ  زنش رو بپیچونه و بیاد تو بغل خانم ف بخابه. بعد از مدتها سکس تکراری با یک آدم ثابت، انقدر از لخت کردن  یه دختر جدید هیجان زده شده بود که تمام شب رو تا صبح از عشقبازی با خانم س سیر نمیشد. پایه های رابطه آقای س با خانم ف از توی همون عشقبازی ده ساعته در هتل محکم شد. چیزی که آقای س اسمشو گذاشته بود عشقی که بخاطرش حاضر بود هرکاری بکنه و خانم ف هم از لنگی که توی زندگی یک زن دیگه دراز کرده بود کوتاه نمیومد. آقای س بدجوری وسط دوراهی موند و خانم ف برای اینکه قال قضیه رو بکنه زنگ زد به همسر آقای س و همه چیز رو بهش گفت. و اما همسر آقای س! نه !‌ اون مثل من ول نکرد بره . اون حتی بچه ای هم نداشت که بهونه بخاطر بچه رو بیاره، تنها بهونه اش عشق بود. عشق به خانواده ای که با هم ساخته بودن . عشق به سالهایی که با هم صرف کرده بودن. فرق من با همسر آقای س در یه چیز بود. من هیچوقت تو زندگیم بخاطر چیزی که خراب شده فداکاری نکردم. فقط ولش کردم و رفتم. همیشه فکر کردم اگر کسی آدمو نخاد باید راهیش کرد بره. نوع غیر مودبانه اش هم می شد :هرررری! من همیشه فکر کردم سالهایی که به پای هر کسی صرف شده ، بهرحال صرف شده. مهم آینده اس که دیگه نباید خرابتر از اینی که الان هست باشه. همسر آقای س اما مثل من نبود. اون از اون زندگی بیرون نرفت ومیدون رو برای خانم لنگ دراز خالی نکرد. خواست بمونه و روی لنگ دراز رو کم کنه. اما همیشه اونی که می مونه ظالم به حساب میاد و اونی که میره میشه مظلوم ماجرا و یادش تا ابد در اذهان باقی می مونه. حداقل در ذهن آقای س. آقای س بازم نمی تونه با زنش بخابه. یاد سکس های آتشینی که با خانم ف داشته از مغزش بیرون نمیره. هی ورزش می کنه هی سرشو با کار گرم می کنه که به خانم ف فکر نکنه ولی نمی تونه. همسرش هم سُر و مُر و گُنده سرجاشه و خوشحاله که پای لنگ دراز از زندگیش رفته بیرون. امروز آقای س به من می گفت دارم دیونه میشم. چیکار کنم که بتونم خانم ف رو فراموش کنم، و من یاد زندگی خودم افتادم. ته دلم آقای م رو درک کردم. یه جورایی هم دلم براش سوخت چون  کمتر از یک ماه بعد از رفتن من ، اون دو تا به جون هم افتاده بودن و عشق آتشینشون به کوه یخ تبدیل شده بود.چون همسر من ته دلش از رابطه ای که بخاطرش من ، تنهایی، یک چمدون دستم گرفته بودم و رفته بودم ، سرد شده بود. و بعدش هم هرچقدر اصرار کرد من برنگشتم. با خودم فکر کردم ای کاش همسر آقای س ول می کرد و می رفت. ای کاش با کسی که قدرشو نمی دونست نمی موند. کاش بجای اینکه هر شب بشینه و از آقای س بپرسه چه کادوهایی به خانم ف  می داده و چجوری خانم ف رو می گاییده و چه حرفایی بهش می زده، بجای اینکه این کنجکاوی بیجا و مسخره اش رو ارضا کنه ، می رفت. می رفت و خودش یه زندگی جدید شروع می کرد. شایدم یه عشق جدید. مشکل ما آدما اینه که خیلی وقتا نمی دونیم چیو نگه داریم و چیو نه !همیشه تو خونه مون پر از آشغاله و همیشه چیزی رو که لازم داریم هفته پیشش انداختیمش دور !

۵ نظر:

  1. آره . جمله آخر درسته .

    پاسخ دادنحذف
  2. سلام خوبی؟ به نوشتن ادامه بده. در استیل نگارشت چیز سیالی یافته ام که سالیان دور در کتاب های اولیه دکتر دانشور یافته بودم. در او آن " سیال " تکامل یافت و تبدیل به سبک شد. به تو خیلی امید دارم. سعی کن پوسته شکنی کنی. امیدوارم اگر چند توصیه کوچک بکنم به دل نگیری و به حساب علاقه یک دوست نادیده، به آینده قلمی ات بگذاری. کتاب های داستایوفسکی و رومن رولان را اگر نخوانده ای بخوان. اگر هم خوانده ای دوباره و با دقت بیشتری بخوان. سعی کن از کوتاه نویسی به بلند نویسی پر بکشی. توصیه یک نویسنده دیگر را هم دارم که ترجیح میدهم در نوشته بعدی تو، او را عنوان کنم. مراقب سلامتی ات باش.

    پاسخ دادنحذف
  3. مادیان خوشحالم ببعد مدت طولانی می نویسی....خیلی دوستت دارم

    پاسخ دادنحذف
  4. درسته که "گر کسی آدمو نخاد باید راهیش کرد بره" ولی خیلیا نمیتونن بپذیرن که "یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه"!

    پاسخ دادنحذف
  5. یک عدد خانم ف توی زندگی منم هست ولی من مثل تو دارم میزارمو میرم. چه به موقع نوشتتو خوندم مصمم تر شدم.ممنون

    پاسخ دادنحذف