کلاس سوم دبستان بودم. رفته بودیم مهمونی که من برای بار اول در زندگیم دستگاه ویدیو دیدم . اونموقع تنها سرگرمی من و داداشم و دخترخاله ام برنامه کودک بود که اونم ساعت ۵ بعد از ظهر شروع می شد و ۶ تموم. اکثر وقتا هم یا وسطش برق می رفت و یا رزمندگان اسلام توی یه عملیات موفق می شدن و مارش پیروزی پخش می کردن و کلن برنامه کودک مالیده می شد. اون سال ها هیچ کس توی کل اون مملکت به بچه ها اهمیت نمی داد. انگار اصلن وجود نداشتن. تنها چیزی که مهم بود جنگ بود و پیروزی اسلام، و هیچوقت هیچکس نپرسید که بلخره توی جنگ اسلام با اسلام اونی که پیروز میشه خود اسلامه. تنها فکر و ذکر مامان باباها هم شده بود قیمت سکه و آمار آخرین کوپن اعلام شده. اونموقع ها بچه ها کلن نامرئی بودن . همه ترجیح می دادن بچه ها سرشون تو کوچه گرم باشه که اونا هم بتونن به بدبختیای خودشون فکر کنن. خلاصه ما توی مهمونی نشسته بودیم که صاحبخونه یه نوار گنده (که همون نوار بتا مکس بود) برداشت و گذاشت توی اون دستگاه و شوی رنگارنگ مربوط به قبل از انقلاب پخش شد. من با دهن باز به اونهمه زرق و برق نگاه می کردم. تازه فهمیده بودم قشنگ تر از مانتو روسری سیاه سوخته خانوم رضایی مجری برنامه کودک رنگای دیگه ای هم می تونه وجود داشته باشه .
سیاهی اما از زندگی من نرفت. انقدر موند و موند که بهش عادت کردم. درست مثل همون وقتهایی که اصلن از وجود رنگ و نور خبر نداشتم. من تو همون سیاهی ها بزرگ شدم و جنگی که تمام کودکی منو در بر گرفت و بلخره همونطور که انتظارش می رفت با پیروزی هر دو اسلام تموم شد. فقط فرقش این بود که هر کدوم از اسلامها به مردمشون می گفتند پیروزی واقعی مال ما بود، و مردمشون که تمام اون سالها بدبختی و سختی کشیده بودن و عزیزانشون رو از دست داده بودن، فقط سکوت می کردن. من توی همین سرزمین سکوت بزرگ شدم. کم کم یاد گرفتم شهامت کار احمقانه ایه و سکوت عاقلانه ترین راه برای زندگی کردنه. واسه همین وقتی مردای هیز فامیل منو می مالیدن، سکوت می کردم. وقتی توی یه مهمونی مامانم بخاطر هر و کر کردن بهم چش غره می رفت، سکوت می کردم. وقتی شوهرم دختربازی می کرد ، سکوت می کردم. چون چیزی جز بزدل بودن یاد نگرفته بودم. اما زندگی واسه من همونطور سیاه وسفید نموند. یک نقطه ای در زندگی هر آدمی وجود داره که دیگه چیزی برای از دست دادن نداره. یا داره ولی دیگه از دست دادنشون براش مهم نیس. به اون نقطه میگن جسارت. درست وقتی به اون نقطه می رسه، می بینه که همه چیزهایی که یک عمر ازشون می ترسیده چقدر در اصل حقیر و کوچیک بودن، و هیچ چیزی تو زندگی ارزششو نداره بخاطرش به بقیه کون وارو بدن. و جالب اینجاست که تمام اتفاقای خوبی که سالهای سال توی رویاهام می پروروندم و فکر می کردم تنها راه رسیدن بهشون سکوته، به یکباره افتادن تو بغلم.
آره . بنظرم سکوت مزخرف ترین راه ادامه هر چیزیه. حالا اون چیز می خواد یک رابطه باشه ، یک زندگی یا یک جان .
سیاهی اما از زندگی من نرفت. انقدر موند و موند که بهش عادت کردم. درست مثل همون وقتهایی که اصلن از وجود رنگ و نور خبر نداشتم. من تو همون سیاهی ها بزرگ شدم و جنگی که تمام کودکی منو در بر گرفت و بلخره همونطور که انتظارش می رفت با پیروزی هر دو اسلام تموم شد. فقط فرقش این بود که هر کدوم از اسلامها به مردمشون می گفتند پیروزی واقعی مال ما بود، و مردمشون که تمام اون سالها بدبختی و سختی کشیده بودن و عزیزانشون رو از دست داده بودن، فقط سکوت می کردن. من توی همین سرزمین سکوت بزرگ شدم. کم کم یاد گرفتم شهامت کار احمقانه ایه و سکوت عاقلانه ترین راه برای زندگی کردنه. واسه همین وقتی مردای هیز فامیل منو می مالیدن، سکوت می کردم. وقتی توی یه مهمونی مامانم بخاطر هر و کر کردن بهم چش غره می رفت، سکوت می کردم. وقتی شوهرم دختربازی می کرد ، سکوت می کردم. چون چیزی جز بزدل بودن یاد نگرفته بودم. اما زندگی واسه من همونطور سیاه وسفید نموند. یک نقطه ای در زندگی هر آدمی وجود داره که دیگه چیزی برای از دست دادن نداره. یا داره ولی دیگه از دست دادنشون براش مهم نیس. به اون نقطه میگن جسارت. درست وقتی به اون نقطه می رسه، می بینه که همه چیزهایی که یک عمر ازشون می ترسیده چقدر در اصل حقیر و کوچیک بودن، و هیچ چیزی تو زندگی ارزششو نداره بخاطرش به بقیه کون وارو بدن. و جالب اینجاست که تمام اتفاقای خوبی که سالهای سال توی رویاهام می پروروندم و فکر می کردم تنها راه رسیدن بهشون سکوته، به یکباره افتادن تو بغلم.
آره . بنظرم سکوت مزخرف ترین راه ادامه هر چیزیه. حالا اون چیز می خواد یک رابطه باشه ، یک زندگی یا یک جان .
Man asheghe in sabk neveshtehataaam ke faghat mokhtase khodete,sarfe nazar az natijegirit kheily khoob va aali ......lotfan in sabketo vel nakon
پاسخ دادنحذفحتی خواندن متنت هم کیفورم کرد یاد سکوت های خودم در سرتاسر زندگی ام افتادم که لامصب پاره ات هم نمیکند که راحت شوی فقط هر روز کش می آیی. دیدن جسارت مادیان وحشی در آن ور دنیا (مانند دیدن یک فیلم پورنو که کسی دیگر حالش را می برد) و به یاد تمام سکوت های احمقانه خودم مرا سر تا پا ارضا کرد گویی جسارت فردی دیگر نه تنها حال خودش بلکه حال تو را نیز هم جا می آورد.
پاسخ دادنحذف