۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۰, شنبه

منو به حال خودم نذار

حس عجیبی نیست. درست مثل یک ارگاسم خیلی طولانیه که هر چقدر هم طول می کشه دلت نمیخواد تموم بشه. حس اینکه سلول های درونت که طبق معمول تقسیم دوتایی می کنند تا زنده بمونی، بعد از یک عشق بازی، سریعتر تقسیم میشن و ناگهان یک قلب دیگه در درونت شروع به طپیدن می کنه و یک موجود زنده در عمیق ترین لایه های وجودت ، جایی که حتی خودت هم دستت بهش نمی رسه قلبتو لمس می کنه، و تو تازه می فهمی تمام عشقی که از ابتدای خلقت همیشه حرفش بود و حسرتش ، همیشه موضوع همه غزل ها و قصه ها بود در درونت متولد شده. عشقی که دیگه حتی تصور نبودنش زندگی رو محال می کنه. که بخاطر نگه داشتنش با همه دنیا مبارزه می کنی.
هنوز یک سالت نشده بود. اولین روز مادری بود که منم مادر بودم. درست زمان طلاق و طلاق کشی بود که من از تو که با یه تاپ شلوارک آبی تازه یاد گرفته بودی چهاردست و پا راه بری یه عکس انداختم و پشتش نوشتم : اولین هدیه روز مادر زندگیم «بودنِ تو کنارم».  از اون موقع سالها گذشته و تو هنوز کنارمی ، و  من هر سال روز مادر یاد اولین هدیه روز مادر زندگیم می افتم و یادِ اون خودِ مایوس و تنها می افتم که چقدر از تصور نبودنت ترسیده بود. اگر الان برای همه مامانایی که بخاطر عشق مادریشون تحقیر رو تحمل می کنن و باج میدن غمگینم، بخاطر اینه که انگار تو سرزمین من همه قد عَلم کردن اون بهشتی میگن زیر پای مامان هاست رو ازشون بگیرن. تنها دارایی مادرا رو . بخاطر اینکه بنظرم آخر دنیا امروزه که کسی «عشق مادری» رو وجه المصالحه قرار بده که بتونه از یک مادر باج بگیره. به مادر ظلم کنه و بدونه بخاطر دور نشدن از بچه اش بهش تن میده.
هنوزم من میگم روز مادر یه جور قدردانی مادراس از بچه هایی که بزرگترین بهشت دنیا رو با بودنشون به مادرا هدیه کردن. فردا اینجا روز مادره. دهمین هدیه روز مادر من در زندگیم‌: «همچنان بودنت ...»

۱ نظر: