بچه که بودم بابام طبقه بالا رو اجاره داد به یه عروس داماد. آخر شب که عروس رو آوردن خونه ما ، من سر از پا نمی شناختم. همچین بادی به غبغب انداخته بودم و به بچه های کوچه که دور عروس جمع شده بودن فخر می فروختم که انگار قراره عروس تو رختخواب من بخوابه. خونه ما سه طبقه بود و یک حمام مشترک برای هر سه طبقه توی پاگرد طبقه دوم بود. از فردا صبحش عروس خانوم جامسواکی شون رو گذاشت توی حموم مشترک، یک خمیردندون سیگنال هم گذاشت توش. یه بار از روی کنجکاوی رفتم در خمیردندونشون رو باز کردم و دیدم دو رنگه. بار اولی بود که خمیردندون دو رنگ می دیدم برای همین هم کل تیوپ خمیردندونو خوردم. یکی دو روز بعد مامانم اتفاقی چشمش به خمیردندون خالی شده تازه عروس افتاد و فهمید من ترتیبشو دادم. رفت و یکی خرید گذاشت جاش. یه بار مامانم از خرید برمیگشت دید همه بچه های کوچه جلوی خونه مون صف وایسادن. اومد دید من خمیردندونو گرفتم دستم ، بچه ها هم نوبتی انگشتشونو دراز می کنن و یه تیکه خمیردندون میگیرن میذارن دهنشون، یه پنج زاری هم می دن به من میرن ته صف. مامانم خمیردندون رو ازم گرفت و رفت تو خونه. منم که هنوز باید دو تومن دیگه کاسبی می کردم تا بتونم برم از بغالی آقا زرغام یه پفک بخرم، زدم به باک رزرو. یعنی کجا؟ خمیردندون عروس خانوم. فردا صبحش که مامان تیوپ نصفه خالی شده خمیردندون عروس خانومو دید، خیلی عصبانی شد، خمیردندونو برداشت گذاشت رو طاقچه بالایی کنار سفیداب و حنا، دیگه نه دستم می رسید نه می تونستم با چارپایه برش دارم. اونموقع ها زمان جنگ بود و نفت خیلی گرون شده بود. مامان آبگرمکن رو که روشن می کرد همه رو با هم می چپوند توی حموم که تا آب سرد نشده هممونو بشوره. خاله که طلاق گرفته بود و با دخترش و مامانبزرگم طبقه سوم زندگی می کردن هم ملحق می شدن. من و داداشم و مامانم با خاله و دخترخاله و مامانبزرگ، (بابام البته تنها کسی بود که تنهایی حموم می کرد) خواهرم هم که هنوز به دنیا نیومده بود. یادمه همیشه از مامانبزرگ می پرسیدم چرا یه پستونش از اون یکی کوچیکتره ، و اونم همش میگفت بچه فوضولی نکن. مامانم ما رو روی طاقچه ردیف کرده بود که تنمونو کیسه بکشه رد کنه به خاله ام ، اونم لیف بزنه آب بکشن بفرستنمون بیرون. دستشو برد از بالای طاقچه سفیداب برداره، ولی چون طاقچه خیلی بلند بود و قد مامانمم به زور می رسید بهش، از طرفی هم یادش رفته بود خمیردندونو اونجا گذاشته، همینکه دستشو کشید خمیردندون افتاد و صاف رفت تو چاه توالت. برگشت یه نگاه غضبناکی به من کرد و با حرص گفت: خیالت راحت شد؟
یاد اون روزا بخیر
پاسخ دادنحذف