هر آدمی یک دیکتاتور درون دارد که از بدو تولد مُدام در حال گاییده شدن است تا روزی که کلن جر می خورد و می رود جزو قاذورات. بخصوص در جوامع دیکتاتوری ای که هزار و یک دیکتاتور بالا دست آدم در حال فرمانروایی هستند. اولین دیکتاتورهایی که از بدو طفولیت دیکتاتورِ درون آدم را مورد فضل قرار می دهند، پدر و مادر هستند، و از آنجایی که امر خطیر تربیت را با پادگان اشتباه گرفته اند، یک سیاهه از بایدها و نباید ها را نان استاپ توی مغز ما تزریق می کنند. اما پدر و مادر فقط دیکتاتورهای خُرده پا هستند، که خودشان از هزار و یک دیکتاتور دیگر مثل سگ حساب می برند و ما را هم تشویق به مثل سگ حساب بردن از آنها می کنند. دیکتاتورهایی مثل سنت ، فرهنگ ، عُرف ، مذهب و درنهایت پولدارترین و قوی ترین آنها یعنی « دولت ». کم کم دیکتاتور درون ما آدمها آنقدر مورد مرحمت انواع اقسام دیکتاتور قرار می گیرد که کُس و کونش یکی می شود و می شود مُهره سوخته و می رود به قبرستانِ دیکتاتورها.
من در اصل آدمِ دموکراتی هستم، ولی این دلیل نمی شود که مسائل شخصی ام را دیگران ، آنهم دیگرانی که دیکتاتور درونشان در حال کون وارو دادن به دیکتاتورهای بزرگتر است، برایم دیکته کنند. مثلن من به جرات می توانم بگویم آدم انتقاد پذیری هستم. تا جایی که انتقاد در راستای سازندگی باشد ، نه تغییر کلی. مثلن اگر یکی به من بگوید حروف اضافه زیاد در نوشته هایم بکار می برم، من با آغوش باز استقبال می کنم و زمان ادیت کردن حواسم را جمع حروف اضافه می کنم، اما اگر یکی بگوید این سبک نوشتن را عوض کنم و بیشتر در مورد عشق و وصال و فراق غزل بسرایم، آنجا است که دیکتاتور درونم از خواب بیدار می شود و می گوید به خودم مربوطه! برای اینکه واقعن فقط و فقط به خودم مربوط است. و از آنجایی که من دیکتاتور درونم را دوست دارم و از شر کیرهای کلفت دیکتاتورهای دیگر محفوظ نگاه داشته ام، اتفاقن خودش یک کیر دارد به چه کُلُفتی ، که فقط دنبال یک سوراخ یک دیکتاتورِ ضعیفه می گردد که بکند توی حلقش.
البته حاضرم به برخی از اشتباهاتم همینجا جلوی همین افرادی که وبلاگ من را می خوانند اعتراف کنم. من معترفم که اشتباه کردم در مورد آدمهایی که ارزش حرام کردن وقت من و نوشتن مطلب در موردشان را نداشته اند، چیز نوشتم. اتفاقی که هم به خودم و هم به خیلی از افراد دیگر آسیب وارد کرده. همین. اشتباه کردم. و انسان جائزالخطا است و هیچ انسانی کامل نیست و همه ما تا حلقمان اشتباه در زندگی مان مرتکب شده ایم اینهم رویش. کاری اش هم نمی شود کرد. مشکل اینجاست که خیلی ها فرهنگ وبلاگ خوانی را نمی دانند. به اندازه موهای سر مان وبلاگ وجود دارد، و آدمها می توانند اگر از مطالب یک وبلاگ آزرده خاطر می شوند، آن را نخوانند. نه اینکه هی بخوانند و هی جیگر خودشان را کباب کنند. این پالِسیِ من است. و متاسفانه مثل خیلی از سایتها که وقتی وارد می شویم چک می کند بالای هجده سال باشی، تنظیمی برای وبلاگ هنوز ابداع نشده که چک کند که « فقط افراد با جنبه بخوانند.» این وبلاگ را بگذارید برای من و کسانی که آن را دوست دارند. چون دیکتاتور درون من یک مقدار بد پیله و سگ لج است ، هر چه تهدیدش کنید که در مورد فلان چیز یا فلان آدم ننویسد حشرش می زند بالا و بیشتر در آن مورد می نویسد . بگذریم که هنوز معتقدم خیلی ها بی ارزش تر از آنند که بشود در موردشان چیزی نوشت.
های لایت
پاسخ دادنحذف"در مورد آدمهایی که ارزش حرام کردن وقت من و نوشتن مطلب در موردشان را نداشته اند، چیز نوشتم. اتفاقی که هم به خودم و هم به خیلی از افراد دیگر آسیب وارد کرده"
فکر میکنم سن ات در حدود 30 تا 40 سال باشه و این طرز تفکر در این ایام کاملن طبیعییست بقول معروف مقتضای سنت ایجاب میکنه که چنین بیاندیشی . :)
پاسخ دادنحذفالبته اینم بگم که آدم دیکتاتوری هستی . در این شک نکن . از علامتش همون بررسی نظرها قبل از نمایش آن . آی بدم میاد از افرادی مثل شما که میخوان همه چیز ما رو بررسی کنند با با باور کنید ما لخت و عوریم هیچی نداریم که بخواین بررسیش کنین .
پاسخ دادنحذفعلت بررسی نظرها اینه که بتونم نظرها رو بخونم، واللا اصلن نمیفهمم کی برای چه پستی چه کامنتی گذاشته . نوتیف نداره
حذف