۱۳۹۲ مهر ۲۴, چهارشنبه
اولین دوست پسر من
اولین دوست پسر زندگی ام اسمش کامران بود. آنموقع همش شانزده سالم بود و کامران را از بین فوج پسرهای محل که ناگهان همه بطرز مشکوکی تصمیم گرفته بودند مخ من را بزنند پیدا کرده بودم. هنوز هم نفهمیدم دلیل حمله ور شدن همۀ پسرهای محل به سمت مخ من با آن تیپ مزخرفم که هیچ چیزش به هیچ چیزش نمی آمد دقیقن چه بود. خب آدمها در سن پانزده شانزده سالگی زشت ترین دوران زندگی خود را سپری می کنند. از استخوانبندی مزخرف صورت و بدن که یک چیز لنگ در هوایی بین بلوغ و کودکی سیر می کند گرفته تا تجربه خیلی جدید انتخاب تیپ و لباس . من هم تقریبن یک آش شله قلمکاری بودم که شلوار پاره پوره را با کیف سامسونت ست می کردم و فکر می کردم خیلی هم آپ تو دیت هستم. در عین حال مدتی بود که خوره فیلمهای کاراته ای مثل قدرت پا و این کسشرها شده بودم و سرم را میزدند تنم در باشگاه کاراته بود. کمربند سبزم را هم گرفته بودم و از شدت قلدربازی خدا را بنده نبودم. بعد رفتم سراغ گیتار. البته همیشه موسیقی را دوست داشتم ولی چون پدرم از موسیقی خوشش نمی آمد و حاضر نبود پول خرج موسیقی کند، من نتوانستم پیانو بخرم و به همان گیتار قناعت کردم. آنموقع ها تیریپ مخ زنی پسرها مثل الان نبود. استایلش هم متفاوت بود. پسرها به گوشی و ماشین و کفش زارا و کیف منگوی طرف جذبش نمی شدند. کافی بود دختر یک مقدار با بقیه متفاوت باشد.
بهرحال من که تازه کلاس اول دبیرستان را تمام کرده بودم با کامران که دانشجوی سال آخر علوم آزمایشگاهی و بیست و پنج سالش بود دوست شدم. گاهی فکر می کنم کامران چقدر در دلش به کودکانه بودن کارهای من باید خندیده باشد، اما او همیشه آرام و خوب بود. عاشق اشعار وحشی بافقی و کتابهای میلان کوندرا و صادق هدایت بود. فقط داریوش و ابی گوش می کرد و خیلی مهربان و عاقل بود. حداقل به نظر من آنموقع ها خیلی عاقل می آمد. آن زمان، بزرگترین خلاف ما این بود که ماهی یک بار با دوست پسرمان قرار بگذاریم بیاید سر کوچه سوارمان کند ببردمان بستنی اکبرمشتی بخوریم و هول هولکی برمان گرداند دوباره سر کوچه و ما با استرس برویم خانه و سعی کنیم در چشمهای مادرمان نگاه نکنیم که نفهمد داریم خالی می بندیم که محسن آقا بقال جلد مشمایی برای کتابمان نداشته و مجبور شده ایم تمام محل را بگردیم . دوستی من با کامران شش ماه بیشتر طول نکشید. بعدش از دردسر دوست پسر داشتن حالم بهم خورد و یکهو گفتم دیگر دوست ندارم با کسی دوست باشم. هنوز هم وقتی یادم می افتد که کامران بیچاره بجای اینکه من را ایستگاه کند اسم من را می انداخت گردنش می خواهم شاخ در بیاورم. بعد از کامران یک مدت با هیچ کس دوست نشدم و بعدش فقط برای پارتی و اسکی و مسخره بازی و فان با این و آن دوست می شدم ولی هیچکدام حتی به یک ماه هم نمی رسید. تا اینکه بعد از ده سال ، یکبار در خیابان کریمخان داشتم راه می رفتم که یک آقای جاافتاده صدایم کرد، با تعجب رویم را برگرداندم و چند ثانیه در صورتش خیره شدم. متوجه شد که نشناختمش. یعنی خوب یادش بود که حافظه تصویری من بطرز رقت آوری فاکد آپ است. خودش را معرفی کرد: کامران! اولش شوکه شدم ولی در عین حال خیلی خوشحال احوالپرسی کردم و مثل دو تا دوست قدیمی خیلی خوب رفتیم یکجا بنشینیم قهوه ای بخوریم و هنگ آوت کنیم. من هم دیگر بزرگتر از این حرفها بودم که بخاطر هر یک دقیقه تاخیر به مادرم جواب پس بدهم. او گفت انگار تمام این سالها من را فریز کرده بودند و اصلن از شانزده سالگی تا بحال قیافه ام تغییری نکرده جز اینکه ابروهایم مدلش عوض شده است. آخر سر هم یک دسته گل برای من خرید و بیزینس کارتش را داد و خداحافظی کرد. من هم حس خیلی خوبی داشتم از اینکه یک دوستی آنقدر خوب تمام شده است که بعد از سالها می شود در خیابان یکدیگر را دید و با هم یک قهوه ای خورد و کلی لذت برد و یاد خاطرات قدیم کرد. این یعنی اصلن آن دوستی تمام نشده بوده. این یعنی هنوز هم تمام نشده. آدمها تا وقتی از خاطرات هم احساس کدورت و انزجار پیدا نکرده اند یعنی هنوز هم دوست هستند. حالا هر کجای دنیا که می خواهند باشند.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
دوستی که خاطرات خوب ساخته همیشه خوب میمونه تو ذهن ادم
پاسخ دادنحذفیه مکالمه شیرین با راننده آژانس هم تا مدتها تاثیرش میمونه ،این دوستی که دیگه جای خود داره...
پاسخ دادنحذف