۱۳۹۲ مرداد ۳۰, چهارشنبه
و خلاص
روزی بود که داشتم برای همیشه از ایران می رفتم. درست لحظۀ خداحافظی از مادر و پدرم بود که برادرم صدایمان کرد و گفت لبخند بزنید و عکس را انداخت. عکس را که در فیس بوک گذاشت، یک نفر زیرش نوشته بود همیشه لبتان همینطور خندان باشد، و من به چشمهایمان نگاه کردم که چقدر معصومانه اندوه خود را پشت لبخندی که برادرم خواسته بود بزنیم پنهان می کنند. امشب نشستم خوب به آن عکس نگاه کردم. من وسط مادر و پدرم هستم. با یک روسری سفید و یک به چشمهایی که پر از دردِ کَندن هستند و لبهایی که الکی لبخند میزنند. یادم آمد چقدر سخت دل کندم از زندگی ای که برای خودم آنجا ساخته بودم. از خانواده ام، خانه ام، ماشینم، تک تک دوستهایم و کوچه های شهر. دل کندن سخت است ولی نمیشود وسط راه بمانی و دلِ کندن نداشته باشی. دیروز مجبور شدم به دلیل اینکه دوست داشتم پرایوسی ام بیش از این آسیب نبیند اکانت گوگل پلاسم را دی اکتیو کنم. سخت بود ولی کردم. دیگر همین گوشه متروکه برای دل خودم می نویسم. برخی فکر کردند من بزدل و ترسو هستم. البته من نمیتوانم و نمیخواهم فکر هیچکس را عوض کنم. یعنی خسته تر از آنم که به قضاوتهای آدمها اهمیت بدهم. من دیگر مادیان وحشی نیستم. مادیان، هرچقدر هم وحشی ، وقتی تیر بخورد می خوابد روی زمین منتظر می شود اولین کسی که از راه رسید، تیر خلاص را برایش بزند.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر