۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه

چاه کَن همیشه تهِ چاهه

خوب یادمه. اونموقع هنوز بچه، هشت ماهش بود. چاردست و پا می رفت از این سر خونه به اون سر خونه. درست توی اوج شیرین زبونیاش بود که مهران گذاشت رفت. رفت و گفت یکی از همین روزا برمیگردم و بچه مو میبرم از ایران. می برم یه جایی که هیچوقت نفهمی کجاس. حسرت دیدنش به دلت بمونه. می خواست حسرت دیدنش به دلم بمونه و من توی اون کشوری که زن هیچ  حق و حقوقی نداره ، دستم به هیچ جا بند نبود. بعد ازاینکه از در و دیوار زدن برای این که بگردم ببینم قانونی وجود داره بتونم مانعش بشم یا نه ، نا امید شدم، تصمیم گرفتم این روزای آخرِ با بچه بودن رو لذت ببرم و برای تا آخر عمرم خاطره جمع کنم. معلوم نبود کِی برمیگرده و بچه رو برای همیشه میبره. امروز ... شایدم فردا ... 
خوب یادمه. اون روز ، روزِ مادر بود. به خودم گفتم شاید این تنها روز مادری باشه که بچه کنارمه. دوربین و برداشتم و ازش یه عالمه عکس انداختم. رفتم عکسا رو چاپ کردم. پشت یکیشون نوشتم: هدیه روزِ مادرِ تو به من : "بودنت"
حالا از اون موقع هشت سال میگذره. بچه هنوز کنارمه. روز مادر برام با خمیربازیاش گل و قلب درست میکنه . وقتی بغلم میکنه تمام وجودم سرشار از عشق میشه. مهران اما، اون سر دنیاست. هفته ای یه بار زنگ می زنه تا صدای بچه رو بشنوه. دیشب می گفت : "داشتم خواب می دیدم بچه تو بغلمه. دستاش و پاهاشو ناز می کردم و باورم نمی شد که تو بغلمه که یهو تلفن زنگ زد از خواب بیدار شدم" دلم براش سوخت. گفتم : "کارتو درست میکنم تو هم بتونی بیای اینجا".
من هیچوقت نخواسته بودم اون رو از بچه دور کنم. اونی که نیت جدا کردن داشت ، خودش بود. اون بود که همیشه من رو تهدید می کرد که بچه رو ازم جدا میکنه.  چقدر قدیمیا قشنگ گفتن : "هر کسی نون قلبشو میخوره" 

۴ نظر: