۱۳۹۱ اسفند ۲۶, شنبه

سراب ...

بهار دارد می آید. عید نزدیک شده است . آنقدر نزدیک است که باورش در قلبم نمی گنجد. با اینکه باید تمام روزها را بروم سر کار و مثل هر روز دیگری از روزهای سال زندگی کنم ، ولی یک احساس ترس از اینکه ممکن است این بهارِ لعنتی  آخرین  بهاری باشد که کنار دخترم هستم ،  نمی گذارد بی تفاوت از کنارش رد شوم. چقدر یاد کودکی ام می افتم این روزها. یاد لباس عید با جوراب شلواری و کفشهای سفید و موهای دم اسبی شده با روبان سفید . یاد رفتن به مهمانی  و دلخوشیمان در جمع کردنِ هزارتومنی و شمردنِ عیدی هایمان. هوا چقدر بهاری شده است اینجا. چقدر حال وهوای عید آمده است . ولی بهار برای من عطری ندارد دیگر. خواهرم خیلی تنهاست .بیشتر از هر وقت دیگری به من نیاز دارد، حتی در همین حد که سرش را بگذارد روی شانه ام و کمی آرام بگیرد ، و من کسخل بازی در بیاورم و همۀ دردهایش را یادش برود و از خنده غش کند، و من از اینکه او می خندد بال در بیاورم. بهار برایم هیچ عطر و بویی ندارد . مادرم تنهاست ! دلش برای من تنگ است . برای من و خواهر و برادرم. بهار چقدر بی بو شده است این روزها . دیروز در جواب آزمایشم نوشته بود یک قدم به سرطان نزدیک شده ام. اولش که جواب آزمایش را خواندم ، تمام وجودم به لرزه افتاد. احساس کردم مغزم از داخل دارد یخ می زند. از درون می لرزیدم و تلاش می کردم جلوی فرامرز نشان دهم که تخمم نیست.  راستش من از مرگ می ترسم ولی چون بالاخره قرار است یک روز بیاید و من را در خود ببلعد ، پس مرگ یک بار ، این شیونِ لعنتی هم یک بار ! بعد نشستم روی تختم و با خودم فکر کردم پس مشکلم چیست که اینقدر حالم بد شده است از خواندن این خبر؟ مشکلم این است که تمام زندگی من به تلخی گذشت و تازه داشتم معنی آزادی و آرامش را درک می کردم ، تازه می خواستم زندگی کنم. تازه می خواستم خودم را بکشم بالا و درست در همین زمان باید احساس کنم یک پله به مرگ نزدیک شده ام. فرامرز آمد و گفت نترس ! گفتم فقط یک خواهش ازت دارم. قول میدی هر وقت که من مُردم، یک بلیط بگیری و دخترم را ببری ایران ، به خانوادم تحویل بدی؟ ازش قول گرفتم. قول داد، ولی بازهم گفت نترس! قبل از اینکه بیماری و مرگ تو را از پا بیندازد، خودت ، خودت را از پا نینداز . گفتم اگر خدا الان  که بعد از این همه سختی دارم به نتیجه می رسم ، زندگی ام را نصفه و نیمه ازم بگیرد، خیلی نامرد است. ولی خدا را چه دیدی ؟ شاید هم نامرد از آب درآمد. بهرحال مهم نیست. زندگی همین است . یک مدت کوتاهی که نصف بیشترش می گذرد تا یاد بگیری چی به چی است، و نصف دیگرش هم مریضی و درد و تنهایی و وداع !!! 
بهار امسال ، برعکسِ همۀ بهار ها چقدر من یاد کودکی ام می افتم. یاد جوراب شلواری های سفید و کفشهای وِرنی سفیدی که از چند روز قبل از عید از سپه سالار می خریدیم و یک هفته در پوستم نمی گنجیدم که بپوشمشان و بروم منزل دایی بزرگم که همۀ فامیل جمع می شدند، تا ببینم لباس کداممان قشنگ تر است. امسال هم به هوای همان روزها ، سبزه گذاشتم و سمنو خریدم. شاید خدا ببیند که امیدِ بهار هنوز در قلبِ من سوسو می زند ...

۳ نظر:

  1. سه سال پیش نزدیک بهار به من گفتن که بهار بعدی رو نمی بینم اما من هنوز زنده ام و دو بهار از اونی که اونا گفتن میگذره و من هنوز زنده ام و زنده هم خواهم موند ...زنده بمون ..بخواه که زنده بمونی ..به خاطر خودت ..به خاطر دخترت ..به خاطر فرامرز به خاطر بهار ....

    پاسخ دادنحذف
  2. قبل از اینکه بیماری و مرگ تو را از پا بیندازد، خودت ، خودت را از پا نینداز...

    سلامت باشید همیشه...

    پاسخ دادنحذف
  3. منم سرطان داشتم و درمان شدم .. پس بهار بعدی رو هم اینجا با همیم :*

    پاسخ دادنحذف