بهار دارد می آید. عید نزدیک شده است . آنقدر نزدیک است که باورش در قلبم نمی گنجد. با اینکه باید تمام روزها را بروم سر کار و مثل هر روز دیگری از روزهای سال زندگی کنم ، ولی یک احساس ترس از اینکه ممکن است این بهارِ لعنتی آخرین بهاری باشد که کنار دخترم هستم ، نمی گذارد بی تفاوت از کنارش رد شوم. چقدر یاد کودکی ام می افتم این روزها. یاد لباس عید با جوراب شلواری و کفشهای سفید و موهای دم اسبی شده با روبان سفید . یاد رفتن به مهمانی و دلخوشیمان در جمع کردنِ هزارتومنی و شمردنِ عیدی هایمان. هوا چقدر بهاری شده است اینجا. چقدر حال وهوای عید آمده است . ولی بهار برای من عطری ندارد دیگر. خواهرم خیلی تنهاست .بیشتر از هر وقت دیگری به من نیاز دارد، حتی در همین حد که سرش را بگذارد روی شانه ام و کمی آرام بگیرد ، و من کسخل بازی در بیاورم و همۀ دردهایش را یادش برود و از خنده غش کند، و من از اینکه او می خندد بال در بیاورم. بهار برایم هیچ عطر و بویی ندارد . مادرم تنهاست ! دلش برای من تنگ است . برای من و خواهر و برادرم. بهار چقدر بی بو شده است این روزها . دیروز در جواب آزمایشم نوشته بود یک قدم به سرطان نزدیک شده ام. اولش که جواب آزمایش را خواندم ، تمام وجودم به لرزه افتاد. احساس کردم مغزم از داخل دارد یخ می زند. از درون می لرزیدم و تلاش می کردم جلوی فرامرز نشان دهم که تخمم نیست. راستش من از مرگ می ترسم ولی چون بالاخره قرار است یک روز بیاید و من را در خود ببلعد ، پس مرگ یک بار ، این شیونِ لعنتی هم یک بار ! بعد نشستم روی تختم و با خودم فکر کردم پس مشکلم چیست که اینقدر حالم بد شده است از خواندن این خبر؟ مشکلم این است که تمام زندگی من به تلخی گذشت و تازه داشتم معنی آزادی و آرامش را درک می کردم ، تازه می خواستم زندگی کنم. تازه می خواستم خودم را بکشم بالا و درست در همین زمان باید احساس کنم یک پله به مرگ نزدیک شده ام. فرامرز آمد و گفت نترس ! گفتم فقط یک خواهش ازت دارم. قول میدی هر وقت که من مُردم، یک بلیط بگیری و دخترم را ببری ایران ، به خانوادم تحویل بدی؟ ازش قول گرفتم. قول داد، ولی بازهم گفت نترس! قبل از اینکه بیماری و مرگ تو را از پا بیندازد، خودت ، خودت را از پا نینداز . گفتم اگر خدا الان که بعد از این همه سختی دارم به نتیجه می رسم ، زندگی ام را نصفه و نیمه ازم بگیرد، خیلی نامرد است. ولی خدا را چه دیدی ؟ شاید هم نامرد از آب درآمد. بهرحال مهم نیست. زندگی همین است . یک مدت کوتاهی که نصف بیشترش می گذرد تا یاد بگیری چی به چی است، و نصف دیگرش هم مریضی و درد و تنهایی و وداع !!!
بهار امسال ، برعکسِ همۀ بهار ها چقدر من یاد کودکی ام می افتم. یاد جوراب شلواری های سفید و کفشهای وِرنی سفیدی که از چند روز قبل از عید از سپه سالار می خریدیم و یک هفته در پوستم نمی گنجیدم که بپوشمشان و بروم منزل دایی بزرگم که همۀ فامیل جمع می شدند، تا ببینم لباس کداممان قشنگ تر است. امسال هم به هوای همان روزها ، سبزه گذاشتم و سمنو خریدم. شاید خدا ببیند که امیدِ بهار هنوز در قلبِ من سوسو می زند ...
سه سال پیش نزدیک بهار به من گفتن که بهار بعدی رو نمی بینم اما من هنوز زنده ام و دو بهار از اونی که اونا گفتن میگذره و من هنوز زنده ام و زنده هم خواهم موند ...زنده بمون ..بخواه که زنده بمونی ..به خاطر خودت ..به خاطر دخترت ..به خاطر فرامرز به خاطر بهار ....
پاسخ دادنحذفقبل از اینکه بیماری و مرگ تو را از پا بیندازد، خودت ، خودت را از پا نینداز...
پاسخ دادنحذفسلامت باشید همیشه...
منم سرطان داشتم و درمان شدم .. پس بهار بعدی رو هم اینجا با همیم :*
پاسخ دادنحذف