۱۳۹۱ اسفند ۷, دوشنبه

دیر ارگاسم

خاله سارا ، همیشه از وقتی که نوجوون بودیم بهمون میگفت ، یادتون باشه زیاد جلوی مردتون مریضیاتونو بروز ندین. مردا از زنایی که همیشه مریضن خوششون نمیاد . یه وقتی به خودتون میاین میبینین که دیگه اگه از درد هم بمیرین ، تحویلتون نمی گیرن. عوضش  زنایی که همیشه سالم و سرحالن براشون جذاب و مورد توجه اند. خلاصه انقدر اینو تو کلۀ همۀ دخترای فامیل کرده بود که ما واقعن باورمون شده بود که نباید جلوی مردا ادای آدمای مریضو در بیاریم یا حتی اگه مریضیم به رومون بیاریم.

یادم میاد چند سال پیش تلویزیون یک سریال پخش می کرد ، از همین سریالای ماه رمضون بود. ماجراش از این قرار بود که یک پسری عاشق دختری شده بود که وقتی با هم ازدواج کردن ، دختره در اثر یک تصادف ، قطع نخاع میشه و زمین گیر میشه. پسره یه مدت تحمل کرده ولی بعدش رفته یه زن دیگه گرفته و بالاخره از نیازهای طبیعیش یا عیش و نوشش بخاطر عشقش نگذشته. یادمه اون موقع هنوز با مهران زندگی می کردم . ازش پرسیدم : اگه من یه بار اینجوری زمین گیر بشم ، تو هم میری سراغ یکی دیگه؟ نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و جواب داد: " مگه آدما فقط برای روزای خوشی باید کنار هم باشن؟ باید تو مریضی و درد هم به هم وفادار باشن همونطوری که تو شادی کنار هم هستن" ... دو ماه بیشتر نگذشت که آقا رسوایی بالا آورد که با یک خانمی یک ساله دوسته و بهش قول داده وقتی بچه مون هفت سالش شد منو طلاق بده ، تا بتونه بچه رو پیش خودش نگه داره . بهش گفتم "حالا خوب شد من زمین گیر نبودم و محتاج تو نشده بودم !! پس آدما باید همونطور که زمان شادی با هم هستن ، تو بیماری و زمین گیری هم کنارهم باشن ، آره؟ " گفت : " شرمندتم. خودمم اگه جای تو بودم یک دیقه با این آدم نمی موندم" و خلاصه یک ماه طول نکشید که ما از هم جدا شدیم.
قبل از اینکه از همسرم جدا بشم، همیشه توی سکس ، از این آدم سه سوته ها بودم که دو دقیقه ای ارضا می شدم. اما ، بعد از طلاق از مردا فاصله گرفتم. گهگاهی خود ارضایی می کردم ، ولی چون روحن ارضا نمی شدم، روز به روز تعدادش بیشتر شد ، تا جایی که بعد از یکی دوسال که اولین دوست پسرمو گرفتم ، فهمیدم که ای دل غافل ! اصلن نمیتونم باهاش به ارگاسم برسم. کم کم رسیدن به ارگاسم از طریق سکس ، برای من شد یک معضل ! کم کم مردا رو به دو گروه تقسیم کردم: مردایی که میتونن منو به ارگاسم برسونن، و مردایی که نمی تونن ! که الحمدالله نود و نه درصدشون هم در گروه دوم قرار می گرفتن.
با فرامرز وقتی  آشنا شدم که توی یک ایالت دیگه زندگی می کرد. از اون مردایی بود که با زنهای زیادی خوابیده بود و خیلی با تجربه بود . راستش اولین شبی که باهاش خوابیدم ، با وجود اینکه لذت بردم ولی اصلن به ارگاسم نرسیدم. اما فهمیدم که این آدم ، میتونه جزو مردهای گروه اول باشه. اینو از حوصلۀ بی حد و حصری که توی سکس برای آماده کردن من بخرج می داد ، و از عشق بازیایی که بعد از سکس می کرد و کونشو نمی کرد به آدم ، بگیره بخوابه ، فهمیدم. خلاصه تصمیم گرفتم باهاش بعنوان سکس پارتنر بمونم. قرار شد آخر هر هفته بیاد به شهر ما که هر جفتمون نیاز طبیعیمون رو ارضا کنیم ! همین !!
روزای اول که میومد خونه ام، کلی تدارک می دیدم. لباس خواب های سوپر سکسی می پوشیدم یا وان حموم رو پر از آب گرم می کردم و دور تا دورش شمع روشن می کردم و  دوتا گیلاس شراب و کلی شکلات میذاشتم کنار وان ، و خلاصه کلی فانتزی پیاده می کردم ! و همونطور که حدس زده بودم، خیلی زود تونست قلقِ ارگاسمِ منو به دست بیاره و مثل بازیچه تو آغوشش باهام بازی کنه و کاری کنه که تا نیم ساعت نتونم از جام تکون بخورم از شدت ارگاسم !
یکی دو ماه بیشتر نگذشته بود که اون به من گفت که عاشقم شده . فکر کردم بخاطر لحظه های هیجان انگیزی که پیش من داره این احساس بهش دست داده. بهش گفتم چطور تونستی به این سرعت عاشق بشی؟ گفت نمی دونم. حس می کنم روحت با روحم یکی میشه وقتی باهات می خوابم. گفت من دلیلی نداره بخوام با این حرفام مختو بزنم. چون اگه بخوام مخت رو برای سکس بزنم ، که اونو باهات دارم. پس باور کن که واقعن عاشقتم. 
چند ماه بیشتر از دوستیمون نگذشته بود که من حامله شدم . روزای سختی رو سپری کردیم ، ولی بدجوری پشتم وایساد. گفت مهم نیست که من چی می خوام . هر چی که تو بگی. اگه بخوای بچه رو نگه داری می تونیم با هم ازدواج کنیم که خانواده ات هم شاکی نشن. ولی من بچه رو انداختم. چون نمی خواستم از روی استیصال تصمیم بگیرم ! از روزی که سقط جنین کردم تا حالا، همیشه مریض احوال بودم. و اون مثل پروانه دورم می چرخید. همش تو رختخواب ، همش آه و ناله ، همش درد و آرامبخش و دارو ... و اون همچنان از کوچکترین سرفۀ من نصفه شب از خواب بیدار میشه و میره برام آب میاره. دیگه شبا بجای لباس خواب سکسی ، با گرمکن و سوئیت شرت می خوابم و اون که عادت داشت موقع خواب دستشو بذاره روی سینه ام، فقط دستمو میگیره و انقدر می بوسه تا خوابم میبره. دیشب یه کم حالش بد بود. قبل از خواب گفت: "اگه یه روز صبح بیدار شدی و دیدی که من کنارت مُردم، بدون که به بزرگترین آرزوی زندگیم رسیدم. اینکه در آغوش تو بمیرم ، برای من بهترین مرگه !"
این روزا زیاد یاد حرفای خاله سارا می افتم. با خودم می گم "شاید خاله سارا اصلن اشتباه می کرد، شاید اینکه من نذاشتم تو تمام سالهای زناشوئیم ،همسرم از هیچکدوم از بیماری هایی که میگرفتم خبردار بشه ، اصلن اشتباه بوده، شاید اگه این جوری همیشه ادای آدمای سرحال و قوی رو در نمی آوردم، توی اون خونه ، دیده می شدم. شاید از بس هیچوقت هیچیم نبوده ، دیگه مهم نبودم" نمی دونم ! ولی این روزا دارم پی می برم که کسی که آدمو واقعن دوست داشته باشه ، امکانش هست  که حتی وقتی قطع نخاع میشی به پات بمونه و هنوز دوستت داشته باشه !

۲۰ نظر:

  1. خاله سارا اشتباه میکرد. چون برای یک مرد زنی جذابه که علاوه بر سکسی بودن مثل یه انسان معمولی باشه. مریض و بی حوصله شه. جرو بحث کنه. بخنده. گریه کنه.
    اینکه آدم بیاد مریضی هاشو از مردش پنهان کنه مثل این زن هایی میمونه که واسه مردشون نقش مامان رو بازی میکنن. از مرد نگه داری میکنن بهش غذا میدن. کلا نقش مامانی دیگه. و چون مردها نمیخوان با مامانشون بخوابن اینجور زن هارو ول میکنن. اینم شبیه همینه

    پاسخ دادنحذف
  2. اما خاله سارا راجع به زنایی که همیشه مریضن درست می گفته. زن هایی که همیشه از ضعفشون استفاده می کنن برای این که به خواسته هاشون برسن... این زنها بلاخره حوصله مرد ها رو سر می برن.
    فرا از تمام این حرفا، منکر تفاوت های زنانه مردانه نیستم اما خیلی از وجه های این قصه به جنبه های آدمیت آدما بر می گرده نه زن و مرد بودن هاشون

    پاسخ دادنحذف
  3. خانم جون
    بنده شیفته صداقت قلم شما شدم

    پاسخ دادنحذف
  4. بیشتر از نوشتت سرنوشتتو دوست داشتم.
    پ ن: سفیه درسته!از سفاهت می آد!(من خودمم خیلی غلط املایی دارم تو متنام اما یه سری از خواننده هام گوشزد می کنند)

    پاسخ دادنحذف
  5. اولین پستیه که ازت خوندم، ولی به دلم نشست... احساس میکنم دردهای زیادی تو سینه ت داری
    با کامنت بالایی بیشتر موافقم تا نظر خاله سارا!

    پاسخ دادنحذف
  6. "گفت من دلیلی نداره بخوام با این حرفام مختو بزنم. چون اگه بخوام مخت رو برای سکس بزنم ، که اونو باهات دارم. پس باور کن که واقعن عاشقتم."
    جمله عجیبیه! یه جورایی از نظر تجربی مو لای درزش نمیره و از طرف دیگه وحشتناکه. اینکه ما علیرغم اینهمه ادعا و اهن و تلپ اینقدر موجودات ساده و سرراستی هستیم که میشه از روی سکسمون به عشقمون برسیم.
    جمله فوق العاده ای بود. مرسی.

    پاسخ دادنحذف
  7. خیلی قلمتون رو دوس دارم با صداقت و بدون پز روشن فکری مینوسی

    پاسخ دادنحذف
  8. استنباط خیلی جالبی داری.....!!

    پاسخ دادنحذف
  9. خخخخخخخخخخخخخخخیلی عالی بود. چشممو باز کرد. هیچوقت نباید از خودمون دربیایم تا کسی ما رو دوست داشته باشه. عشق واقعی تو دل فرامرزه.

    پاسخ دادنحذف
  10. نمیگید پایان ماجرای شما و ایشون چی شد ؟ واقعاً دوست دارم بدونم.

    پاسخ دادنحذف
  11. لذت زن و شوهری در انست که دو جسم در یک روح باشند اما زنها بخاطریکه هر طرف معز شان فعال اند تصورات واهی بر شان میوردارد

    پاسخ دادنحذف
  12. ببین به یک چیز دیگر متوجه شدم که مردم ما چه ساده لو اند داستانهای تو را فکر میکنند زندگی واقعی خودت باشد که رشته تحریر درمیاوری .

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. تو ساده نباش باور نکن. همینجور بی اعتماد به همه دنیا ناشناس بیا ناشناس برو اعتماد نکن !
      این چیزی از زندگی من و چیزهایی که برام پیش اومده و میاد رو عوض نمیکنه. لزومی هم نمیبینم بخام به کسی ثابت کنم چیزی رو . دروغای منو تو نخون. آفرین آدم زرنگ.

      حذف
  13. من امشب با وبلاگت آشنا شدمدیگه داره صبح میشه و چشمم یاری نمیده اما تا همینجا. عالی مینویسی. شاد باشی

    پاسخ دادنحذف
  14. چه داستان سکسی ای بودا!
    تو هنوز با فرامرزی؟!
    دردت چیه اگه هنوز باهاشی؟!
    خوش ب حالت
    اما ب عنوان یک مرد....یا یک طوله مرد در شرف مرد شدن!:
    واقعا لذت بخشه که وقتی کسی که دوس داری مریض بود هی دورش بچرخی و نازش و بخری

    پاسخ دادنحذف
  15. باعث افتخاری .ندیدم زن ایرانی انقدر بی پروا باشه .واقعا لایک

    پاسخ دادنحذف
  16. اونی که با گرگا میرقصید۳۱ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۶:۰۵

    مادی!
    عاشق شدی مادی؟زندگیت خوب شده؟میدونی چقدر برات خوشال شدم وقتی خوندم اینو؟
    خوب باش رفیق.خوب.

    پاسخ دادنحذف