۱۳۹۱ اسفند ۱, سه‌شنبه

از خلال نامه های سرگردان - 2

این ، یکی دیگر از نامه های اوست به فرزندی که هرگز شانس دیدن این دنیا را پیدا نکرد:
 
"فرزندم ! وقتی فهمیدم تو بوجود آمده ای، هیچ حسی از تو نداشتم، اما آنشب که سرم را بر روی بسترت گذاشتم ، و با تو حرف زدم ، حسی در من بوجود آمد ، مادرت هم با حرف زدن از تو ، عشقت را در دلم کاشت ! همانطوری که مرا عاشق خود کرده بود. مادرت مرا دوست داشت، اما عاشقم نبود. او عشق را نمی شناخت. من  بعد از سالها سرگشتگی ، به دنبال یک زندگی سالم بودم. تا اینکه او را دیدم. من عاشقش شدم. و مست او شدم. و او با من مهربان بود ، و من هر روز عاشقتر شدم. تا اینکه تو آمدی، و او را رنجاندی. درد کشید و نا امید بود. بارها گفت دارد میمیرد. و من پنهانی اشک ریختم، چون باران. از تو گفت که انگشتان کوچکت رشد کرده . گفت که احتمالن پسر هستی. من دوست ترت داشتم. مادرت را دیوانه وار دوست داشتم. نمی توانستم ببینم ذره ذره آب می شود. رنج جسمی ، و رسوایی. مادرت گل من بود، و عشق و هستی من. تو را دوست داشتم، ولی عاشق مادرت بودم، و من تنها تصمیم گیرنده نبودم که تو بمانی یا بروی. اما تو باید بروی تا مادرت بماند. او زیباست. جوان است و فرزندی دارد زیباتر از گل. شاید وقتی تو رفتی، او من را هم نخواهد. آنوقت، اگر آمدم پیشت ، می توانم انگشتان کوچکت را بگیرم در دستم ، و با هم راه برویم سبکبال به هر کجا که دوست داریم. می توانیم هر وقت دلمان خواست ، بیاییم و مادرت را تماشا کنیم. اما اگر زنده ماندم، تو را در خودم بزرگ خواهم کرد. با تو حرف می زنم. تا روزی که زنده ام. و اسمت را "مانی" می گذارم.
دوستت دارم فرزندم !

و نامه در همینجا تمام می شود ...

۲ نظر: