شاید خودش ناراحت بشود از اینکه نامه های خصوصی اش را اینجا می گذارم ، ولی اشکالی ندارد. حداقلش این است که اگر اعتراضی کرد، می توانم این پست را پاک کنم. یک شب که از خواب بیدار شدم ، دیدم کنارم نشسته و سرش را با دستهایش گرفته است ، به ساعت نگاه کردم و دیدم ساعت نزدیک سه است ، آنوقت پرسیدم : "چرا نمی خوابی؟" و جواب داد: " چون حس می کنم تو ناراحتی" پرسیدم : " من که خواب بودم ، تو از کجا فهمیدی؟" گفت : " همینکه کنارت دراز کشیدم ، با اینکه خواب بودی، من موج غمت را حس کردم"
از آن شب تا بحال ، من دارم فکر می کنم ، چطور توانست بفهمد من غمگینم در حالیکه وقتی آمد ، من خواب بودم...
یکی از نامه هایی که قبلن خطاب به من نوشته بود را تازه پیدا کرده ام که در آن نوشته : " آرزو داشتم از تو فرزندی داشتم. با تو بودم، هر لحظه با تمام وجودم. همه اش عشق بود و پاکی و دلدادگی. و من تورا به حد پرستش دوست داشتم و دارم. بارها به تو گفتم که فرزندی داشته باشیم و تو با دلیل گفتی که دوست نداری. و داشتن فرزند انتخاب است . نه اجبار ، نه اتفاق ! اما برای ما اتفاق افتاد. وقتی که گفتی، من غمگین نشدم. اصلن نفهمیدم یعنی چه. اولین باری بود که راست راستی کسی بوجود می آمد که من هم از بودنش سهمی داشتم. اما تو را دوست داشتم در حد پرستش و تو اشک ریختی و گریه کردی و من فقط تو را می دیدم و از هرچیزی که تو را آزار دهد متنفر بودم - اما از او متنفر نبودم- با اینحال نمی توانستم رنج تو را ببینم. آمادگی پدر شدن نداشتم ، تلاش می کردم باور نکنم که فرزندی بوجود آمده که قسمتی از من است. اما همان لحظه ای که سرم را روی شکمت گذاشتم تا به او بگویم که باید برود تا تو بمانی ، دلم گرفت... و احساس کردم صدایی با من حرف زد !
هر لحظه که می گذشت ، همه چیز عوض می شد. اما من با تو بودم ، و تو را می پرستیدم. گفتم "هرچی تو بخوای" و چون تو دوست نداشتی که نگهش داری، و از طرفی احساس بدی داشتی از اینکه انسانی را از بین می بریم، دوگانگیِ تو ، مرا مستاصل کرد. دوستت دارم با تمام وجودم ، ولی فرزندی که زاده شهامت هیچکداممان نیست، چگونه باید به دنیا بیاید ؟
روزی من خواهم مُرد ، بی هیچ نشانی ! نمی خواهم بعد از تو نشانی از من بماند هرگز ! و تو خواهی ماند با دختری از جنس خودت...
من و فرزندم ، می توانیم هر وقت تو خوابی ، ( و چقدر زیبایی در خواب ) در خواب ، به دیدنت بیاییم و تو را تماشا کنیم. تا چند روز دیگر، او خواهد رفت و منتظرم خواهد ماند ..."
نامه در همینجا تمام می شود ....
من هر دو تا نامه رو خوندم خوشبحال روحش که انقدر بزرگه
پاسخ دادنحذفچقدر قشنـــــگ :)
پاسخ دادنحذف