پدرم پلیس شهربانی بود. از آن پلیس خوب ها که همیشه بخاطر صداقت و رشوه نگرفتن لوح افتخار می گرفتند . لباس پلیسی اش را دوست داشتم . هر روز صبح دست من را می گرفت وبه مدرسه می برد. ظهر که می شد، خودش می آمد دنبالم. همیشه وقتی می آمد دنبالم یک دنیا لبخند روی لبش بود. هیچوقت نفهمیدم برای چه لبخند می زد . شاید پیش خودش خوشحال بود از اینکه بچه اش آنقدر بزرگ شده که مدرسه می رود. یک روزی از این هم بزرگتر می شود ، درست زمانی که او پیر تر شد. مدرسه اش تمام می شود ، دانشگاه می رود ، فارغ التحصیل می شود. موفق می شود، مایه افتخارش می شود. هنوز هم وقتی در اسکایپ می بینمش ، همان لبخند هست. گاهی آرزو می کنم توان این را داشتم که از او بخواهم دیگر به روی من لبخند نزند. از داشتن فرزندی مثل من به خود نبالد. قسمش بدهم به هر چیزی که برایش عزیز است ؛ حالا که تنها آن گوشه دنیا افتاده لطفا" لبخند نزند. لبخندش قلب مرا به درد می آورد. از زندگی سیرم می کند.
این روزها که دخترم را به مدرسه می برم ، به خودم در آینه ماشین نگاه می کنم. هیچ لبخندی روی لبم نیست . با خودم فکر می کنم پدرم چقدر راهش دور می شد که مرا پیاده برساند به مدرسه و برود اداره ولی باز لبخند می زد. خوشحال بود. تمام راه را با من صحبت می کرد . آن موقع ها خوشحال بود و لبخند می زد. الان می دانم غمگین و تنهاست ، ولی باز وقتی من آنلاین می شوم ، لبخند می زند. کاش می توانستم سرم را بگذارم روی پایش ، روی همان پیژامۀ راه راهی سورمه ای اش اشک بریزم که چقدر از زندگی خسته ام ... واقعا" خسته ام! بگویم چقدر شانه هایش را کم دارم . بگویم دیگر نایی برای زنده ماندن ندارم.
دلم می خواست این نوشته را با یکی از عکسهایش بگذارم در فیس بوک، که بخواند. دیدم بهتر است من هم تا روزی که این زندگی لعنتی تمام شود ، به همان لبخند بیرنگِ اسکایپی بسنده کنم . بگذارم شادی من دلیل شادی اش شود. بگذارم دردم در دل خودم بماند. این روزها از زندگی کردن واقعا" خسته ام ! شاید با اولین بلیط برگردم ... می خواهم کنار همان پلیسِ بازنشستۀ پیر بمیرم .
پدرت هتمن مرد بزرگی بود و هست به فردایی................شاید متفاوت
پاسخ دادنحذفنمیدونم...
حذفاینقدر قشنگ بابات رو توضیف کردی که یه لحظه دوست داشتم بابا باشم... مثل بابای تو!
پاسخ دادنحذفمرسی
حذفدرود!
پاسخ دادنحذفبدون پیشگفتار باید بگویم که در دو جیز - یکی به راستی خوب و دلپذیر و دیگری بسیار بد و آزار دهنده با شما انباز (شریک) و هم دل هستم:
خوب اش، داشتن پدری ست که استوره ی من است و همه ی زنده گی و بودن اش را برای فرزندان اش گذاشته، بی هیچ چشمداشتی، و تنها تکیه گاه و پشت و پناه من در جهان است و او نیز - با این که یک جهان رنج و درد و تنهایی دارد - مانند پدر ارجمند و بزرگوار و گرامی شما، همیشه لبخند به لب دارد.
بدش، خسته گی و سیری از این زنده گی ست که روز به روز زشت تر و پلیدتر و پلشت تر و تاب نیاوردنی تر می شود.
ولی من - با این که از سال ها پیش تنها اندیشه ی آرام بخش ام این بوده که: هر گاه که بخواهم می توانم به این زنده گی پایان دهم و خودم را و همه ی جهانیان را از دست خودم آسوده کنم - وارون شما، تنها دلگرمی ام همین لبخند پدرم بوده و هست که در بدترین و سخت ترین و تلخ ترین ِ هنگامه ها، همواره و همیشه، بر روی لب اش بوده و همچنان هست، و تنها شوندی (دلیلی) که نگذاشته تا امروز خودم را از دست این جهان و مردم اش، و از دست این زنده گی، آسوده کنم، همین پدر و لبخند زیبا و آرام بخش اش بوده و هست، و می دانم که رفتن من، تنها چیزی ست در این جهان که او را می شکند.
برای پدران مان، تندرستی و آزادی و آرامش و شادی آرزومندم.
...
نوشتارتان را دوست داشتم.
سپاس گزارم.
خسته نباشید.
تندرست و آزاد و آرام و شاد و خرم باشید.
امیدوارم همیشه با لبخند پدر نازنینتان ، امید در دلتان زنده بماند
حذفسلام، چقدر دلنشین و دردناک نوشتی
پاسخ دادنحذفممنونم عزیزم
حذف