۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

تیز

لپ تاب را از روی پایش برداشت ، خندۀ تلخی کرد، و همانطور که سیگارش را روشن می کرد ، سرش را تکان داد . پرسیدم : "به چی خندیدی؟" گفت : "از اینکه اینقدر ناامیدی تعجب می کنم، از اینکه به تمام چیزهایی که داری بی توجهی و فقط عادت کردی نیمۀ خالی لیوان را ببینی تعجب می کنم." ساکت شدم. نه اینکه جوابی نداشته باشم ها، ولی از این جواب دادنهای آشفته برای توجیه کردنهایی که آدمها با اصرار خاصی انجام می دهند ، خوشم نمی آید . دوست دارم وقتی کسی نقدم می کند، زبان به دهان بگیرم و اینقدر شتابزده خودم را توضیح ندهم. 
قالبا" مشکل شدیدی با کلمات دارم، چون هیچ ... و هیچ کلمه ای قابلیت این را ندارد که بتواند دلیل اندوهی که در اعماق وجودم بال بال می زند را ( حداقل برای خودم) توضیح دهد که وقتی همه چیز برای داشتن یک روز کامل مهیاست ، چرا من باید بنشینم و از تخمی بودن زندگی بنالم . 
بعد گفت "نمی خواهم نصیحتت کنم" ، ولی کرد. درست از همان ها که خاله ها و عمو ها می کنند... که " تو بچه داری و باید بخاطر او امیدوار باشی و شادی را به او منتقل کنی و به مشکلات فکر نکنی و به همین چیزهایی که داری دل خود را خوش کنی و از همین حرفها.
 و بعد من باز ساکت ماندم. فکر کردم هر جای زندگی را بگیری ، یک گوشه اش کم و کسری دارد ، شاید هم کم و کسری ها شکلشان عوض می شود و هر کدام را که هندل کنی بشکل یک هیولای دیگر خودشان را در سوراخ سُمبه های زندگی ات فرو می کنند، یا شاید هم آرزو ها عوض می شوند، و یا آدمها تغییر می کنند.  اینکه من یک روز آرزوی داشتن یکی مثل او را داشته باشم ، همانطور مهربان و باهوش ، همانطور عاشق ، و یک روز داشته باشی اش و باز  !
و بعد باز تاکید کرد که " قصد نصیحت کردن ندارد" و باز به نصیحت کردن ادامه داد و ادامه داد ، ولی من از همان سوزش تیزی کلماتش ، دریافتم که تیزی او از شکستگی دلی است که گواهی داده ، شاید من در کنار او هم خوشبخت نیستم ...

۲ نظر:

  1. قتی پوچ بودن در ذهن رخنه کنه ..هیچ حرفی معنا نخواهد داشت .ایا تو به فرزندت چیزی نمیگی که نصیحت باشه ..مثله..باید غذا بخوری ..باید بری مدرسه .......................................................اینا اسمش نصیحته .....کی باور میکنی کسی نگرانه کسیست که همه ی زندگیش هستی

    پاسخ دادنحذف
  2. تو اگر میدانستی که چه دردی دارد ..که چه زخمی دارد ......................................... ......از منه خسته نمیپرسیدی...که ای مرد چرا تنهایی

    پاسخ دادنحذف