۱۳۹۱ آذر ۲۷, دوشنبه

به تو چه

خوشحال و خندون ، درحالیکه با دخترم و آقای ف شوخی میکردم و در مورد تزئینات درخت کریسمسی که خریده بودیم صحبت میکردم، کلید رو انداختم و در رو باز کردم.  یه نگاهی به گوشیم  که روی کانتر آشپزخونه جا گذاشته بودم انداختم ، که چشمم به یک پیغام افتاد و حالم دگرگون شد. پیغام از همسر سابقم بود که با لحن تندی نوشته بود  "به من زنگ بزن"
دستام یخ کرد، رنگم پرید. میتونستم طپش قلبمو از روی لباسم حتی ، حس کنم. به همه گفتم ساکت باشن ، و سریع بهش زنگ زدم. وقتی فهمیدم فقط می خواسته احوال دخترش رو بپرسه خیالم راحت شد ،  گوشیو دادم به دخترم و در حالیکه نفس عمیقی میکشیدم یه نگاه به او انداختم که همینطور از اون لحظه که ازش خواسته بودم ساکت باشه سکوت کرده بود و با تعجب به من نگاه می کرد. لبخندی زدم و برای ماست مالی کردنِ قضیه گفتم "چوبو که برداری گربه دزده فرار میکنه ، قضیه ما شده" 
نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت : "چوب؟ دزد ؟ منظورتو نمیفهمم! اما برای اینکه منظورت رو بفهمم باید اول این مسئله برام روشن بشه : هنوز دوسش داری؟ " لبخند تمسخر آمیزی زدم و گفتم :"دیوونه شدی؟ معلومه که نه !" با تعجب پرسید : "پس چرا اینقدر ازش میترسی؟ چرا نمیخای بفهمه که من توی خونه ات بودم؟ اینه اون همه شهامت و ساختار شکنی و تابو شکنی هایی که براشون زجر کشیدی؟ تو یه زن تیپیکالِ ایرونی نیستی ! برای همین تعجب میکنم که چته !!" سرمو انداختم پایین ، سعی نکردم هیچ توضیحی بدم. یعنی جوابی نداشتم که بدم. خودمم درک نمی کردم چطور میتونه بعضی ترس ها در وجود آدم نهادینه بشه که حتی فرسنگها فاصله و حمایت همۀ قانون های دنیا هم نتونه ازش چیزی کم کنه. درست مثل اون میمون هایی که توی قفسشون ، بالای نردبون یه موز میذاشتن و هر میمونی که از نردبون بالا میرفت یه سطل آب یخ ریخته میشد روشون و همین باعث شده بود که دیگه هیچکس سراغ اون موز نمی رفت . حتی وقتی نردبون رو عوض کردن و دیگه آب سردی روی میمونها ریخته نمی شد ، کسی سراغ اون موز نمی رفت. 
احساس می کردم همون میمونی هستم که نربونش عوض شده و دیگه قرار نیست آب سردی روش ریخته بشه ولی باز هم سراغ موز نمی ره. اما نه ! اوضاع خرابتر از این حرفا بود. میمونا نمی دونستن که قضیه ریخته شدن آب کنسل شده ، ولی من میدونستم و بازم سراغش نمیرفتم. همونجا تصمیم گرفتم از این ترسی که بهتره بگم از آخرین ته مانده های یک شکستِ زجر آور در زندگیمه خودمو خلاص کنم. 
به چشماش نگاه کردم. گفت : نترس ! دیگه هیچوقت نمی تونه بچه رو ازت بگیره ! ایندفعه اگر زنگ زد ، حتی اگر گفت چرا با یه نفر رابطه داری ، فقط بگو : "به تو چه !"

۳ نظر:

  1. وحشی ه من ...عاشقه بودنت...میخوای که بیشتر بدونی و تلاشت ...و هر چیزی که تو رو متفاوت میکنه هستم یه وقتایی به خودت نگاه کن ....تو متفاوتی...ترس به خودی خود بد نیست ..اما از کی؟ از کسی که به هزارو یک دلیل جدا شدی..این همه سختی رو اینجا تحمل میکنی...باز هم ترس........دوست دارم به خاطر اینکه به خودت بودن نزدیک میشی ..همیشه کنارتم ..فقط برو به فرداها..درد را باید گفت ..حرف را باید زد..رود باید شد و رفت....کوه باید شد و ماند...دشت باید شد و خواند

    پاسخ دادنحذف
  2. دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند

    دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم

    اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند

    قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد
    سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود

    پاسخ دادنحذف
  3. می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم

    قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم



    =========================

    ......... پارسايي از کنارم رد شد

    عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت

    مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست

    اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است

    و زيباترين خطر..... از دست دادن
    1

    پاسخ دادنحذف