۱۳۹۱ مهر ۲۲, شنبه

بیسکویت زنجبیلی


نشسته ام توی تراس ، دارم بیسکوییت زنجبیلی می خورم . نه از گرسنگی ، بخاطر اینکه بیسکوییت زنجبیلی ، مرا یاد پدرم می اندازد که زنجبیل را دوست داشت و هر وقت چای دم می کرد ، توی چای ، کمی زنجبیل می ریخت. نشسته ام در تراس ، بیسکوییت زنجبیلی می خورم و اشکم همینجور سرازیر می شود. اینکه هر وقت به یک آغوش نیاز داشتم ، بود ، و حالا که به آغوش احتیاج دارد، نیستم ! اینکه صدایش روز به روز پیر تر می شود و من نیستم همانطور که روی دوشش مرا راه میبرد، اقلن دستش را بگیرم. همانطور که با حوصله یادم داد چطور بند کفشهایم را گره بزنم ، بند کفشهایش را برایش گره بزنم.
این بیسکوییت زنجبیلی لعنتی مرا یاد خیلی چیزها می اندازد. یاد خواهرم. آری ! یاد خواهرم . چون وقتی برای آخرین بار در یکی از خیابانهای پرت نیویورک در آغوشش گرفتم و از او خداحافظی کردم تا به سمت فرودگاه بروم ، این بیسکوییت را گذاشت در کیفم. از آنموقع تا بحال ، بیسکوییت خرد شده است ولی هنوز قابلیت این را دارد که نشانم بدهد قلبم چطور زیر پایم لگدمال شده است. حالا که دیگر نه از خواهر خبریست ، نه پدر و نه مادر و برادر ، حالا که من تنها ترین لحظه های زندگی ام را سپری می کنم ، این بیسکوییت زنجبیلی خیلی می چسبد. بیشتر از تکنولوژی هایی که امکان ویدیو کال را فراهم می کنند ، مثل اسکایپ و اووو.
آخر اسکایپ نمی تواند بوی عطر پدر را ، نرمی نوازشهایش را منتقل کند، درست مثل همان وقتها که دستش را روی سرم میکشید و می گفت "ناامید نباش، خدا هست، من هستم، از همه مهمتر ، خودت ! خودت هنوز هستی " و سرم را میکشید روی سینه اش و من را در آغوشش فشار می داد.  حالا باید در تنهایی بنشیند و فقط خودش باشد ، از همه مهمترش که من بودم، نباشد ! تنهایی بنشیند و چای زنجبیلی اش را بخورد و به خاطرات سپرده شدنش را نظاره کند. 
همیشه می گفت زندگی میدان مبارزه است و همیشه باید هوشیار باشم که بازنده نشوم ، کاش می توانستم داد بزنم بگویم من بازنده ام. از بازنده بودن اینقدر عذاب نمی کشم که از تلاشی که برای فرار از آن ، یا بهتر است بگویم برای ایگنور کردنِ آن می کشم. خاطرات مثل شیشه اند، میشود نشست یک گوشه از خلالشان گذشته ها را نگاه کرد ، ولی وای بحال وقتی که یک سنگ بزرگ مثل  مهاجرت ، بزند شیشه را خرد کند، دیگر هر تکه شان یک جا پخش می شود و آنقدر تیز و بُرنده است که حتی نمی توان تکه تکه جمعشان کرد و دوباره کنار هم گذاشت. آنقدر زخمت می کنند که یک جایی تصمیم میگیری جاروبرقی را روشن کنی و همه را بریزی دور . چیزی که با بودنش زخم میزند ، شاید اگر نباشد ، بهتر است. 

۴ نظر: