نشسته ام توی تراس ، دارم بیسکوییت زنجبیلی می
خورم . نه از گرسنگی ، بخاطر اینکه بیسکوییت زنجبیلی ، مرا یاد پدرم می اندازد که
زنجبیل را دوست داشت و هر وقت چای دم می کرد ، توی چای ، کمی زنجبیل می ریخت.
نشسته ام در تراس ، بیسکوییت زنجبیلی می خورم و اشکم همینجور سرازیر می شود. اینکه
هر وقت به یک آغوش نیاز داشتم ، بود ، و حالا که به آغوش احتیاج دارد، نیستم !
اینکه صدایش روز به روز پیر تر می شود و من نیستم همانطور که روی دوشش مرا راه
میبرد، اقلن دستش را بگیرم. همانطور که با حوصله یادم داد چطور بند کفشهایم را گره
بزنم ، بند کفشهایش را برایش گره بزنم.
این بیسکوییت زنجبیلی لعنتی مرا یاد خیلی چیزها
می اندازد. یاد خواهرم. آری ! یاد خواهرم . چون وقتی برای آخرین بار در یکی از
خیابانهای پرت نیویورک در آغوشش گرفتم و از او خداحافظی کردم تا به سمت فرودگاه
بروم ، این بیسکوییت را گذاشت در کیفم. از آنموقع تا بحال ، بیسکوییت خرد شده است
ولی هنوز قابلیت این را دارد که نشانم بدهد قلبم چطور زیر پایم لگدمال شده است.
حالا که دیگر نه از خواهر خبریست ، نه پدر و نه مادر و برادر ، حالا که من تنها
ترین لحظه های زندگی ام را سپری می کنم ، این بیسکوییت زنجبیلی خیلی می چسبد.
بیشتر از تکنولوژی هایی که امکان ویدیو کال را فراهم می کنند ، مثل اسکایپ و اووو.
آخر اسکایپ نمی تواند بوی عطر پدر را ، نرمی
نوازشهایش را منتقل کند، درست مثل همان وقتها که دستش را روی سرم میکشید و می گفت
"ناامید نباش، خدا هست، من هستم، از همه مهمتر ، خودت ! خودت هنوز هستی
" و سرم را میکشید روی سینه اش و من را در آغوشش فشار می داد. حالا باید در تنهایی بنشیند و فقط خودش باشد ،
از همه مهمترش که من بودم، نباشد ! تنهایی بنشیند و چای زنجبیلی اش را بخورد و به
خاطرات سپرده شدنش را نظاره کند.
همیشه می گفت زندگی میدان مبارزه است و همیشه
باید هوشیار باشم که بازنده نشوم ، کاش می توانستم داد بزنم بگویم من بازنده ام.
از بازنده بودن اینقدر عذاب نمی کشم که از تلاشی که برای فرار از آن ، یا بهتر است
بگویم برای ایگنور کردنِ آن می کشم. خاطرات مثل شیشه اند، میشود نشست یک گوشه از
خلالشان گذشته ها را نگاه کرد ، ولی وای بحال وقتی که یک سنگ بزرگ مثل مهاجرت ، بزند شیشه را خرد کند، دیگر هر تکه
شان یک جا پخش می شود و آنقدر تیز و بُرنده است که حتی نمی توان تکه تکه جمعشان
کرد و دوباره کنار هم گذاشت. آنقدر زخمت می کنند که یک جایی تصمیم میگیری جاروبرقی
را روشن کنی و همه را بریزی دور . چیزی که با بودنش زخم میزند ، شاید اگر نباشد ،
بهتر است.
این روزگار لعنتی همیشه به ما بدهکار است، همیشه یک چیزهایی را از ما دریغ کرده.
پاسخ دادنحذفواسه ما که همینجوره
حذفچقدر آدم خودش با خودش فرق داره ... چقدر زیاد.
پاسخ دادنحذفمخصوصن من :)
حذف