تقریبا" از خواب بیدار شده بودم اما ، چشمم را هنوز باز نکرده بودم . سرم شدیدا" درد می کرد و کمرم خشک شده بود. وزنِ یک دست را روی تنم حس می کردم که بیحال افتاده بود، و حرارت نفس هایی که پشت گردنم را قلقلک می داد. جرات نداشتم چشم هایم را باز کنم و ببینم اطرافم ، یا حداقل پشت سرم چه خبر است . سعی کردم همانطور با چشمهای بسته ، به یاد بیاورم چه اتفاقی دیشب افتاده است . آخرین اتفاقی که به خاطرم می آمد، این بود که شب گذشته ، با یک سری از دوستانم به بار در خیابان "برادوی" گه خیابانن گی ها است ، رفته بودیم و بخاطر اینکه یکی از گی ها به یکی از دوستانمان پیله کرده بود خیلی خندیده بودیم. و بعد سوار ماشین شده بودیم تا برگردیم. وحشت کردم. چقدر به خودم قول داده بودم که دیگر تا این حد در مصرف الکل زیاده روی نکنم که صبح سر از بالین یک غریبه دیگر دربیاورم ، اما اوضاع پیچیده تر از این ها به نظر می آمد. جرات نداشتم با یک واقعیت تلخ دیگر روبرو شوم و باز یک عمر جوابگوی مستی یک شب باشم. اول از همه سعی کردم با گوشه چشمم نگاهی بیندازم ببینم در خانۀ چه کسی شب را مانده ام. چشمم را کمی باز کردم ، چند عدد جعبه و وسیله هایی که هنوز باز نشده بودند گوشه اتاق ، روی یکدیگر ، چیده شده بودند. هنوز صدای نفسهایی که به پشت گردنم می خورد ، با همان ریتم منظم به گوش می رسید . به دستی که روی تنم افتاده بود نگاه کردم . درست بود ، دست یک مرد بود و از ظاهرش پیدا بود که اینبار دیگر با یک پسر کم سن و سال همبستر نشده ام. دست یک مرد پخته و میانسال به نظر می آمد. سعی کردم در ذهنم مرور کنم چه کسانی دیشب با ما به برادوی Broadway آمده بودند، ناگهان یاد همسر دخترعمه ام افتادم . ضربان قلبم با شدت زیادی بالا رفت. نکند او ... !!! نه امکان ندارد. او قرار بود رانندگی کند و به همین خاطر هم زیاد الکل مصرف نکرد. نفسی که به پشت گردنم می خورد عمیق تر شد و دست ، پتو را کمی بالاتر کشید و دوباره روی تنم ، اینبار کمی بالاتر، روی سینه ام ؛ فرود آمد. کمی روی سینه ام وول خورد و صدایی تقریبا" کلفت نزدیک گوشم گفت : جوووون ! شوهرت خیلی کسخل بوده که تو رو ول کرده جیگر ! از شنیدن کلمه جیگر، چندشم شد. بسختی می توانستم صاحب صدا را شناسایی کنم. احتمال دادم طرف آنقدر غریبه بوده که من حتی بیش از چند کلمه هم با او صحبت نکرده ام. صدا و عمق نفسهایی که به گردنم می خورد و حرکتهای دستی که حالا دیگر روی سینه ام بود ، نشان می داد که همبستر دیشب من در حال بیدار شدن است . پتو را آرام کنار زدم دست را از روی سینه ام بلند کردم و نشستم . نگاهی به همبستر دیشبم انداختم . تازه چهره اش را بخاطر آوردم .او هم دیشب همراه ما بود و البته بار اولی بود که من می دیدمش و حتی دو جمله هم بین ما رد و بدل نشده بود. فقط یادم آمد که از بار آمدیم بیرون و او کمکم کرد که من بتوانم تا جایی که ماشین پارک شده بود، راه بروم. همین !
لباسهایم همانجا روی زمین ریخته شده بودند. پاهایم را به سختی از زیر پتو بیرون کشیدم و از تخت پایین آمدم. مشغول بستن قفل سینه بندم بودم که چشمانش را باز کرد و گفت : "بیدار شدی؟ چقدر تو آرامش داری ! چقدر با تو بودن به آدم آرامش میده دختر ! "
لبخند تلخی زدم و در حالیکه شلوارم را بالا می کشیدم گفتم : " هیچوقت رو آرامشی که توی مستی دیدی ، حساب نکن"
و رفتم ...
چقدر این روزا دنبال آرامشم، حالا مست، هشیار یا مرده، فقط آروم شم، فرقی برام نداره.
پاسخ دادنحذفداستانتون بدک نبود (داستان دومتون ده دقیقه تا هبوط قشنگتر بود) اما خوب من متوجه نشدم یعنی چی آخرش ؟آخر داستان منظورمه یعدم ۲تا ایراد کوچیک داشت : اونجاش که نوشته بودین : "جوووون شوهرت چه کسخلی بوده که تو رو ول کرده جیگر" و "چندشم" شد این ۲تا کلا اصطلاحات عامیانه هستند و بیس کلی داستان رو میریزن به هم چون داستان طرز نوشتارش کتابی مانند هست و با جملات عامیانه که ما خودمون بکار میبریم جور در نمیاد.یا باید عامیانه باشه یا کاملا کتابی مانند.به همین خاطر یک مقدار داستان رو خراب میکنه.
پاسخ دادنحذفخیلی دقیق نوشته ها ترانخوندم ٍ علتی هم که کشیده شدم به اینجا اون تیتر مربوط به تیرگان بود ؛ اما یه چیز خوب بود توی اون نوشته ها فقط یه چیز خوب
پاسخ دادنحذفاونم شهامت بود
راجع بقیش شاید بعدا