۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه

ده دقیقه تا هبوط

وارد کافه شدم و یکراست رفتم سراغ همان میز کناری همیشگی ام و منتظر شدم تا سر و کله اش پیدا شود و با آن دامن کوتاه سیاه رنگ و ساق پاهای کشیده اش بیاید سرمیزم و شروع کند به همان خوش و بش هایی که با مشتریان ثابتی مثل من ، می کند. نمی توانستم مثل همیشه باشم. احساس می کردم همۀ حرکاتم زیر نظر دیگران است. انگار همه می دانند چه فکری در سرم می گذرد. تصمیم گرفته بودم یک جوری به او پیشنهاد بدهم که نتواند رد کند، که در این صورت ، دیگر نمی توانستم پایم را داخل آن کافه بگذارم. من یک پیر پسر پنجاه و یک ساله زشت و بدهیکل بودم که او هیچوقت رغبت نخواهد کرد حتی به من فکر کند. و او ، یک دختر بیست و دو ساله شاداب و زیبا ، با اندامی که انگار یک پیکر تراش ماهر بدون هیچ عیب و نقصی تراشیده اش .با چشمهایی درشت و براق که زندگی در آنها جریان دارد و زنگ صدایی که مثل یک سمفونی ، آرام و هارمونیک است. درست یادم نمی آید چگونه و چه وقت ، او شد همۀ فکر و ذکرم و بدست آوردنش شد تمام دغدغه ذهنی من . از سرم بیرون کرده بودم که به او پیشنهاد دوستی بدهم . می دانستم که هیچوقت قادر نخواهد شد مرا دوست بدارد و کنارم بماند . پس مجبور بودم پیشنهاد را به بیشرمانه ترین شکل ممکن بدهم طوری که نتواند از آن بگذرد. اینطوری هم من به رویایم تحقق داده ام هم او به چیزی که می خواهد رسیده است. یک جور معامله برای تصاحب کسی که دوستش داری و تمام رویایت را اشغال کرده است. فکر می کردم این بهترین راه است که بتوانم او را از رویا به واقعیت تبدیل کنم و تب و تابم را تخفیف دهم. 
یک لحظه نگران شدم که مبادا امروز مشکلی برایش پیش آمده و مرخصی گرفته باشد، که ناگهان سر و کله اش پیدا شد. احساس می کردم امروز جذابتر و لَوَند تر هم شده است. طبق معمول آمد سر میزم و بعد از خوش و بش های همیشگی ، پرسید : "بازم همون همیشگی قربان؟" گفتم: "همون قهوۀ امریکانو لایت کرم با همون میزان شکر همیشگی !" و با گفتنِ "اطاعت میشه" از من دور شد. ناگهان صدایش کردم سرش را برگرداند. گفتم: " میشه یک دقیقه باهاتون صحبت کنم؟" با تعجب پرسید: "در رابطه با ؟" گفتم : " یک پیشنهاد کار" چشمهایش از خوشحالی درخشید. گفت : "حتما" ، ولی الان؟" گفتم : " صبر می کنم ساعت کاریتون تموم بشه" خوشحال شد و گفت : "نیم ساعت دیگه تموم میشه" سرم را تکان دادم و او هم با لبخند از من دور شد. خودم میدانستم رو به اتمام ساعت کاری اش است ، همۀ برنامه ریزی را از قبل کرده بودم. فقط کافی بود آخرین برنامه ریزی ام هم بی عیب و نقص از آب در بیاید تا من بتوانم از شر این گُر گرفتنهای شبانه ام در عطشِ او ، غلبه کنم. تا قهوه ام به آخر رسید ، دخترک پیدایش شد. بار اولی بود که بدون لباس کار ، می دیدمش. یک شلوار جین با یک بلوز سفید نازک، که جلویش دکمه داشت و سینه بند سفیدش از زیر، قابل تشخیص بود بر اندامش خودنمایی میکرد. با نگاهی پر از امید ، آمد سر میزم و گفت : "من آماده ام قربان" پول قهوه را روی میز گذاشتم و بلند شدم. او هم به دنبالم راه افتاد. احساس کردم  هیچوقت اینقدر نزدیک به من نبوده است ، فکر می کردم صدای ضربان قلبم در کافه پیچیده است. 
در ماشین را برایش باز کردم. تشکر کرد و نشست توی ماشین. وقتی توی ماشین نشستم احساس کردم عطرش تمام ماشین را پر کرده است. ضربان قلبم بالاتر رفت. فکر می کردم ممکن است از اینهمه هیجان سکته کنم. سر پیری و عشق و پیشنهادی که از نظر هیچکس ، ربطی به عشق ندارد. یکراست رفتم سر اصل مطلب. گفتم : "دو هزار دلار بهت میدم و میخوام که امشب فقط یک ساعت با من باشی." خوب میدانستم که توقع همچین پیشنهادی را نداشت ، اینرا هم خوب میدانستم که دوهزار دلار، حقوق سه ماهش است و برای او هم معاملۀ بدی بنظر نخواهد آمد که حقوق سه ماه را در یک ساعت بدست بیاورد. ولی هر کسی قیمتی دارد و من اگر در تخمین قیمت او اشتباه کرده باشم برای همیشه او و آن کافه را از دست خواهم داد.بهرحال، من یک وکیل کهنه کار بودم که میدانستم با هر کسی از چه روشی می توانم جواب بگیرم. نگاهم به چشمهای دخترک بود ، حتی اسمش را هم نمی دانستم. چشمهایش در اول کمی خشمگین و بعد از چند ثانیه سکوت کمی آرامتر شد. احتمالا" داشته با خودش حساب و کتاب می کرده که خوابیدن با پیر پسر گند دماغی چون من ، ارزش دوهزار دلار را دارد یا نه. محاسباتش که تمام شد گفت :"شما با صراحتتون منو غافلگیر کردین قربان" پوزخندی زدم و گفتم : " از این کار لذت می برم، قبوله؟" با تردید گفت: " یعنی من باید بیام خونۀ کسی که نمیشناسمش؟" بهش گفتم : "به من اعتماد نداری؟" خندید. حق داشت. گفتم : "باشه میریم هتل" 
یک ساعت طول کشید تا هتل مورد نظرم را پیدا کردم و توانستم یک اتاق معمولی دوتخته برای یک شب بگیرم. وقتی در اتاق را باز کردم با وحشت داخل اتاق شد. نشستم روی صندلی و برای اینکه ترسش بریزد ، چک دوهزاردلاری را برایش نوشتم و به دستش دادم. تشکر کرد و سریع آنرا در کیفش گذاشت. یک ساعت بیشتر وقت نداشتم تا او را تصاحب کنم و از شر رویایی که مدام توی ذهنم بود خود را خلاص نمایم. می دانستم از اینکه دست کسی مثل من به او بخورد چندشش می شود. ولی پول کمی بابت یک ساعت تحمل کردن من، نگرفته بود. دستهایم را دور کمرش حلقه کردم و او را به خود چسباندم. چقدر دوست داشتم او معشوقه ام باشد، ولی حالا به یک ساعت با او بودن به بهای گزافی بسنده کرده بودم. چشمهای دخترک پایین را نگاه می کرد. نگاهی به گردن کشیده و زیبایش که او را مثل یک قو، زیبا نموده بود ، کردم و دانه دانه لباسهایش را کندم ، تا اندام زیبایش را در آغوش بگیرم. از خجالت ، صورتش سرخ شده بود . نمی خواستم عذاب بکشد ، ولی آدمها که سنشان بالا میرود خودخواه می شوند. نمی توانستم از تب و تابی که چند ماه است مرا در آن انداخته خلاص شوم. تمام وجودم از شدت شهوت به لرزه افتاده بود. فکر و ذکرم این بود که فقط تمام وجودش را تصاحب کنم . از لحظه ای که روی تخت خواباندمش ، تا لحظه ای که کار تمام شد و سیگارم را روشن کردم ، ده دقیقه هم طول نکشید. به سیگارم که پک می زدم نگاهی به او کردم که بی حال کنارم خوابیده بود. عطشم برطرف شده بود. از شر رویا و عشقش ، ده دقیقه ای خلاص شده بودم. حالا می توانستم شبها سر راحت بر بالین بگذارم . او ، دیگر برایم مفهمومی جز یکی از زنانِ فاحشه خانۀ گراند یونیون نداشت ، تنها تفاوتش در قیمتش بود که کمی بالاتر بود.

۱۹ نظر:

  1. واقعیتی تلخ که کوبیده میشه توی صورت اونی که میدونه یا میخواد بدونه که...

    پاسخ دادنحذف
  2. یعنی تفاوت بین قوی زیبا و فاحشه زیبا دو مثقال آبه؟ :((

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. متاسفانه حقیقت خیلی تلخ تر از اون چیزیه که تو رویاهامون داریم

      حذف
  3. قو بودن یا فاحشه بودن؟ سالها مسئله این بود و خودمون رو اسیر چه بودن کرده بودیم، این که در ذهن طرف چی هستیم اهمیت بالایی داشت، خوشحالم که الان مسئله‌ی من این نیست، سعی می‌کنم خودم باشم

    پاسخ دادنحذف
  4. سلام

    این داستان خیلی کوتاه را خواندم. چیزی که نظرم را جلب کرد درآمدن نظرگاه مرد داستان بود که با این که نویسنده یک زن است خوب از آب درآمده. هرچند می شد ریزه کاری هایی هم به آن افزود. فکر می کنم اگر در انتخاب جمله ها و دستور زبان و نگارش دقت بیشتری بکنی اثر بهتری از آب در می آید. اگر دوست داشتی بگو تا برایت بیشتر بنویسم.

    پاسخ دادنحذف
  5. فکر می کنم نظر من توو وبلاگت رو تایید نکردی؟ ها؟

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. معذرت میخوام من یه مدت به اینترنت دسترسی نداشتم

      حذف
  6. الهام‌دهنده خوبی برای من بودی. حالا دارم به داستانی فکر می‌کنم که با خوندن این نوشته برام تصویرسازی شد. ممنونم معلم من...

    پاسخ دادنحذف
  7. این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.

    پاسخ دادنحذف
  8. بعد مدتها تونستم بیام اینجا
    گودر که پرید خیلی وبلاگها رو از دست دادم بعدشم منم اوضام رو به راه نبود...واقعا حوصله فیلتر شکن و...نداشتم
    دلم برای خودت با این نوشته های بی پروائی که داری تنگ شده بود...
    خوشحالم که هنوز هستی و مینویسی

    پاسخ دادنحذف
  9. عنوان قشنگی را انتخاب کرده بودین!

    پاسخ دادنحذف
  10. رضا
    واقعیت تلخ اما 2000دلار برای یک شب 1ساعت رمانتیک نیست؟زنانه است این قسمتولی درکل نظر مردها همینه ولی نه همه

    پاسخ دادنحذف
  11. درباره این داستان به این راحتی که بقیه نظر دادن نمیشه نظر داد{به چند کلمه اکتفا کرد}یا شایدم من آدم راحتی نیستم

    پاسخ دادنحذف
  12. kheili vaght nist ke ba bloget ashna shodam, ama kheili dost daram manam ieki mesle male to benvisam.
    be nazare man sex 2 tarafas, hala marde ham be ga rafte, zan ham hamintor!
    mohm ine ke sex dashte bashi ....
    sex sex sex ziyad va motanave!

    پاسخ دادنحذف