۱۳۹۱ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

بی خاطره

مخصوصا" ، پایم را جوری روی پای دیگرم گذاشته ام که رانهای برنزه ام از پیراهن تنگ شیری رنگم بیرون بزند. یک جوری که انگار می خواهم انتقام بگیرم، انتقام سالها دوری . نگاهی از سر تا پا به من می کند و می گوید : "دختر تو چقد هاتی !!! چقدر عوض شدی" می خندم و میگویم : "نه دیگه در این حد !" سوتی می کشد و می گوید : "اتفاقا" در همین حد، باور کن" موضوع را عوض می کنم، اما حواسم به حرکاتش هست. همانطور دوستانه صحبت می کند و هی مرا نصیحت می کند که سیگار را کنار بگذارم. من هم هی چسناله می کنم که سیگار آخرین دوستی است که برایم مانده، و او هی به من ثابت می کند که سیگار کشیدن ضعف تو را نشان می دهد، ناگهان  وسط صحبت می گوید : "همش حواسم میره به سمت یقه لباست ناخودآگاه، قدیما اینقدی نبودا ، کوچیکتر بود" میگویم :" الانم بزرگ نیس ، سوتینِ پوش آپ بستم " و هر دو می خندیم. کمی از خاطرات کودکی مشترکمان تعریف می کنیم ، او بیشتر از من یادش مانده، من چیز زیادی از کودکی ام در ذهنم نیست . همینطور با ناباوری نگاهش می کنم و میگویم من یادم نیس ! اما او تک تک جزئیات کودکی مان را مثل یک نوار ویدیویی جلوی چشمم می آورد ، و من از یادآوری شان احساس مشمئز کننده ای پیدا می کنم. خودم هم نمی دانم چرا اینقدر از یادآوری دوران کودکی ام متنفرم . سختی های الان را به راحتی های آن موقع ترجیح می دهم. می گوید : بعد ازاینهمه سال ، همدیگه رو دیدیم ، دفعه دیگه که بخوایم همو ببینیم میشه شصت سالمون . می خندم و می گویم : کی میخواد تا شصت سالگی عمر کنه؟  با تعجب می پرسد: "چرا؟ تو؟ تو که چیزی کم نداری واسه چی اینقد نا امیدی؟" می گویم : "چون زندگی ارزش این همه تنهایی رو نداره. وقتی دیگه نه کسی تو رو دوست داشته باشه و نه تو کسیو ، نه کسی دلش واست تنگ بشه و نه دل تو واسه کسی، دیگه این دنیا جای زندگی نیست." دستش را می گذارد پشتم و می گوید : "ولی من دوست تو ام. دلم واست تنگ شده بود، اینهمه راه اومدم که تو رو ببینم ، با اینکه از شیش صبح سرکار بودم. الانم خیلی خوشحالم که پیش تو هستم با اینکه ساعت 3 صبح شده دلم نمیاد ازت خداحافظی کنم"
دوست دوران کودکی ام که در این پست از او صحبت کرده بودم را بعد از سالها ملاقات کرده ام و تمام حصارهای تحمیلی دوران نوجوانی را شکسته ام ! احساس خوبی دارم .

۲ نظر:

  1. خوشحالم که حصارارو شکستیو دیدیش
    تبریک میگم رفیق کودکی من که شده مثل همون خاله زنکایی که ما رو جدا کردن با همون طرز فکر تخمی
    ویدا

    پاسخ دادنحذف