۱۳۹۱ خرداد ۲۵, پنجشنبه

چمدان

چمدانهایم را بسته ام . چیزی نمانده است به سرزمین فرصتها وارد شوم و دیگر از همین ته ماندۀ کَس و کار هم خبری نباشد. شاید تجربه کرده باشید تعلل ها و تردیدهای وحشتناکی که اینجور مواقع مثل بختک به جان آدم می افتد.  گاهی فکر می کنم بسیار غیر قابل پیش بینی شده ام. هر لحظه است که یک بلیط بگیرم و برگردم به کشور خودم . دوست ندارم بروم امریکا .  خیالتان راحت باشد این مسئله هرگز مربوط به همان تفکر احمقانۀ آسیایی که شرقی ها را معصوم و خونگرم و با محبت می داند و غربی ها هم اگر جنازه ات وسط پیاده رو بیفتد ، از رویت  رد میشوند، نیست. یعنی اصلا" برایم فرقی هم نمی کند کسی پایش را روی جنازه ام بگذارد یا نه . با این نظریه که به مُرده ها باید بیشتر از زنده ها احترام گذاشت هم از بیخ و بُن مخالفم. یعنی اصلا" درکش نمی کنم. مهم این است که وقتی آدم زنده است چقدر حق و حقوقش رعایت می شود و تا چه حد دوست داشته می شود. وقتی قرار است تنها زندگی کند و تنها بمیرد ، چه فرقی می کند در چاه فاضلاب باشد یا در منطقۀ اعیان نشین قبرستان ؟ تنها فرقش در نوع مصرف کننده اش است که موشهای فاضلاب قرار است دل سیری از عزا در بیاورند یا کرمها و مورچه ها. مهم این است که بعد از اینهمه آوارگی ، بالاخره موقعیتی پیدا میشود که در آن استیبل بشود . حالا می خواهد آن موقعیت شکم موشها باشد یا مورچه ها ، فرقی نمی کند.
مهم این است که دیگر چمدان بستن و راه افتادن و از صفر شروع کردن ندارد .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر