خواب دیدم با یک پیرمرد شصت و پنج یا شش ساله که رئیسم هم بود دارم صحبت می کنم. اولش هیچ احساسی به او نداشتم. بعد کم کم به هم نزدیک شدیم و شهوت هر دویمان زد بالا. توی خواب همش به خودم یادآوری می کردم که من دوست پسر دارم و نباید این بازی احمقانه را با آقای رئیس شروع کنم اما آنقدر شدت لذتم بالا بود که هی به خودم وعده می دادم یک مقدار دیگر پیش بروم قطعش می کنم، اما درست لحظه ای که آخر کار بود و من داشتم کار را تمام می کردم و چهار دست و پا روی آقای رئیس بودم با صدای زنگ تلفن دوست پسرم از خواب بیدار شدم. مثل آدمهای بهت زده تا چند دقیقه در حالت شوک مانده بودم . راستش یک جورایی در حالت آمپاس قرار گرفته بودم. انگار یک لایه ای از وجود خودم را کشف کرده باشم. هیچوقت فکر نمی کردم که بخاطر لذت، اینقدر حقیرانه نتوانم با خواسته های درونی ام مقابله کنم. انگار توی خواب یک جنگ نابرابر در درونم رخ داده بود. درونم یک آدم وفادار بود که حریف خودِ وحشی و نفهمی که سینه هایش توی دستهای آقای رئیس نوازش میشد، نبود. چرا با آن پیرمرد که تازه هیچ احساسی بهش نداشتم اینقدر حشری شده بودم؟ شیطنت! از نظر من شیطنت یک جور لذت است. شاید خیلی از سکسهای در طول زندگی ام ،فقط بخاطر شیطنتی که در اغوای مردها بکار برده ام لذتمند شده بودند. تلاش برای اغوای یک مرد و کشاندنش به میدان همخوابگی یک لذت وحشیانه و غیرقابل وصفی برای من دارد. لذت، یکی از جذاب ترین اتفاقات روزمره آدمهاست که ریشه در ناخودآگاه آدمها دارد، و گاهی قسمتهای انکار شده اش ممکن است از یک جای آدم بزند بیرون. ما هم که انواع و اقسام انکار لذت را در زندگی مان بخصوص بهترین سالهای جوانی تجربه کرده ایم. یعنی کلن در اکثر دینها و خیلی از مکاتب عرفانی، لذت چیز منفوری محسوب می شود، و درد و رنج و غم و تو سر خود زدن ، یک نوع نیایش با خدا. یعنی اصلن مبارزه با نفس را راه کمال می دانند. بعد می انگارند که خدا انقدر بد ذات و بد جنس است که نشسته ببیند چه کسی دارد توی زندگی اش حال می کند، بیاید برایش چوب خط بزند یا حتی توی پرونده اش ثبت کند که آن دنیا حالش را بگیرد. آدمها سیستمهای احمقانه خودشان را به خدا نسبت می دهند و با همین خزعبلاتشان، قرن ها و قرن ها باعث شده اند نسلهای مختلف از تجربه لذت احساس گناه کنند. راستش من آن مادیانی که توی خواب چهار چنگولی روی پیرمرد بیچاره افتاده بود و ندای درونش را دایورت کرده بود به تخمش را اصلن نمی شناسم، ولی یک جورهایی هم می شناسم. جذابیت لذت باعث می شود آدم ابعاد جدیدی از وجود خود را دیتکت کند. اما هر چقدر فکر می کنم نمی توانم یک ربط منطقی بین این دو نفر ایجاد کنم. بنظرم خوابهایی که می بینیم تلفیقی از عقده ها و خلاء هایی است که در طول زندگی (و نه الزامن در حال حاضر) تجربه کرده ایم. باید از دوست پسرم خواهش کنم یک مدت به من سگ محلی کند. دلم برای اغوا کردن یک مرد تنگ شده است.
دیر به دیر پست میذاری چرا؟
پاسخ دادنحذفباید یه موضوعی برای نوشتن به ذهنم بیاد. وقت کنم بنویسمش با طیب خاطر نه با استزس کار و امتحان.
حذفاز تعبیر مادیان خوشم آمد. نوشته مطبوعی بود.
پاسخ دادنحذفدر لایه های دور ذهنم مربوط به سنین نوجوانی دو یا سه هنرپیشه جذاب هستن که الگوی من از بعد سکسی یک زن رو شکل میدادن که به مرور دارن کمرنگ میشن ولی دارن جای خودشونو به یک نویسنده هنرمند میدن.
پاسخ دادنحذفمیخوام با دوست پسرت دوئل کنم.
آرش
دلم برای اغوا کردن یک مرد تنگ شده است . شده است
پاسخ دادنحذفتلاش برای اغوای یک مرد و کشاندنش به میدان همخوابگی یک لذت وحشیانه و غیرقابل وصفی برای من دارد.
پاسخ دادنحذفراستی این خصلت مختص خود توست یا تمامی زنها این چینین خصلتی دارند . نمیدونم کلمه خصلت کلمه مناسبی بود یا نه . راستی من هیچ وقت یه خواب درست و حسابی اینچنینی ندیدم البته وقتی در شام پرخوری کنم تا صبح چرت و پرت می بینم ( رئیس جمهمور میشم و فرمان صادر میکنم و حتی گاهی رهبر هم میشم :) و امیدوارم دلت برای یه مرد بیش از 60 سال تنگ بشه تا اونا هم از مصاحبت با تو لذت ببرند . راستی دست فرمون رئیست در خواب خوب بود ؟ :)
کاش می شد و من تو را اغوا می کردم!
پاسخ دادنحذفبه جندۀ درونت بیشتر رسیدگی کن...
پاسخ دادنحذف