هر سال شب عید که می شد مامانم قبل از اینکه خونه تکونی ها رو شروع کنه با خاله ام قرار میذاشتن ما رو می بردن سپه سالار تا برامون کفش عید بخرن . یادمه من همون دو سه تا مغازه اول کفشمو انتخاب می کردم ولی دخترخاله ام مجبورمون می کرد سه بار از بالا تا پایین سپه سالار رو متر کنیم و آخرش هم میومد از همون مغازه ای که من کفش خریدم یکی عین من می خرید. کفشهای من همیشه ورنی سفید بود. مامانم معتقد بود سفید با همه لباسام ست می شه. نمی دونم شاید اون حس شعف برای رسیدن عید و پوشیدن اون کفشای نوی ورنی سفید باعث می شد من عید رو دوست داشته باشم، یا بوی نو بودن لباسای عید، یا وسواس مامانم برای عوض کردن رنگ و مدل موهاش. حالا که مامان شدم می فهمم چقدر همین وسواس ها میتونه به آدمای اطرافت امید زندگی بده. یادمه مامانم با چه عشقی به سبزه هاش می رسید و آبشون می داد، آروم آروم که بهم نریزن. با ذوق و شوق برای هر کدوممون یه سبزه کوچیک میذاشت. مامانم ما رو عید به عید می بوسید. آدمِ ابراز محبت کردن نبود. به سبک خودش محبت می کرد. سبک تیپیکالِ زنِ ایرانی : فداکاری!
الان دیگه نه خبری از کفش سفید ورنیه ، نه خبری از تردید وسواس گونه مامان برای انتخاب رنگ و مدل موی جدیدش که به آدم امید می داد. گاهی وقتا فکر می کنم برعکس ما که فکر می کنیم خوشبختی یه اتفاق بزرگ نادر الوقوعه، اتفاقن خوشبختی همین چیزهای کوچیکیه که باعث میشن ته دل آدم غنج بزنه. برای اینجاییها فردا فقط اولین روز بهاره. هیچ مزیت دیگه ای نسبت به بقیه روزای سال نداره. برای من فردا یادگار همه روزهاییه که می تونستم با یک کفش ورنی ای که از سپه سالار خریده بودم، و رنگ موی جدید مامانم احساس خوشبختی رو تهِ دلم تجربه کنم.
خیلی قشنگ بود. مرسی.
پاسخ دادنحذفخیلی ناراحت نباش برای مایی که تو ایران هستیم هم عید شده فقط اولین روز بهار!
پاسخ دادنحذفبه خاطر بیرون از ایران بودنت نیست فکر میکنم کلا روزای قشنگ تموم شدن، هرجا که باشی...