من در یکی از همین روزهای آفتابی بهار ، ساعت یک بعد از ظهر ، در بیمارستان شهریار، به دنیا آمدم. پدرم می گوید از همان لحظه که من را لای پتو در بغل پرستاری که برای مُشتُلُق سراغ او آمده بود دیده است، چشمهایم با تمام قوا باز بوده و داشتم از لای پتو ، با تعجب اینور و آنور را نگاه می کردم. بعد پدرم یک صد تومانی گذاشته کف دست پرستار، و عکاس را خبر کرده که یک عکس از من بگیرد که به همه ثابت شود پدرم راست می گوید. آن عکس هنوز هم هست . من لای یک پتو روی پای پدرم و مادر بزرگم هستم و به پدرم زُل زده ام. بعد پدرم می رود سراغ مادرم که مثل فرشته ها زیبا بود و به جرأت می توانم بگویم از مونیکا بلوچی هم خوشگل تر بود. یک سبد گل می گذارد بالای سرش ویک دستبند طلا هم دستش می کند. بعد از پاکسازی شدن، پدرم دیگر سر کار نرفت. یعنی ابهتِ افسری اش اجازه نداد که تن به هر کاری بدهد. مادرم که حسابدار کارخانۀ جنرال الکتریک بود رفت سر کار و من با پدرم سرم گرم شد. پدرم به من گره زدن یاد داد. با دقت می نشست و صد بار ازمن امتحان میگرفت و وقتی که خیالش راحت می شد که گره زدن را یاد گرفته ام، می رفت سراغ پروژۀ بعدی. پروژۀ بعدی جدول ضرب بود، و بعد از آن کتاب می داد به دستم و مجبورم می کرد بخوانمش. مادرم با وجود تمام مشغله ای که داشت، هر سال تولدم را برایم جشن می گرفت، حتی اگر مجبور می شد خودش کیک بپزد و یک لباس برای من بدوزد و بچه های کوچه را دعوت کند دور من جمع شوند تا شمعها را فوت کنم.
سی و چند سال قبل یک همچین روزی من به دنیا آمدم. با این تفاوت که امروز هوا آفتابی نبود. ابری بود. تنها هدیه تولدی که دریافت کردم قبض جریمۀ 124 دلاری ای بود که از دادگاه برای سرعت غیر مجاز برایم آمده بود و مجبور شدم از روی پول کرایه خانه بردارم و تا ماجرا بیخ پیدا نکرده چکش را بنویسم. پدرم نبود. مادرم ، خواهر یا برادرم هیچکدام نبودند و این اولین تولدی است که من از آنها دور هستم. دوست داشتم برای اینکه کنار خودم حسشان کنم ، فقط صدایشان را بشنوم. به همه شان زنگ زدم . هیچکدام یادشان نبود. حتی پدرم که برای به دنیا آمدنم عکاس آورده بود بیمارستان و دستبند طلا برای مادر خریده بود.
صبح که داشتم می رفتم کالج ، همینطور پشت فرمان زدم زیر گریه. آنقدر اشکم بدجوری سرازیر شد که ترسیدم همۀ پنکیک هایم بماسد روی صورتم. سریع یک سیگار روشن کردم و اشکم را پاک کردم. دلم برای خودم تنگ شده است. برای همان بچه ای که از لای پتو، چشمهای سیاه درشتش را باز کرده بود و داشت با تعجب دنیا را تماشا می کرد.
تولدت مبارک رفیق ... غصه نخور. .
پاسخ دادنحذفدعا می کنم روزای شاد تری در انتظارت باشه ....
تولدت مبارک گمشده ی شهر غربت...
پاسخ دادنحذفدل دنیا بزرگه، برای ما فراموش شده ها هم جا داره...!
تولدت مبارک :)
پاسخ دادنحذفدو هفته ی پیش تولدم بود، خودم سعی کردم همه دور هم جمع باشیم، مادر، پدر، خواهرها،... ولی بعد حسابی پشیمون شدم، وقتی فهمیدم اجبار و حس وظیفه اونارو دور هم جمع کرده، نه من و یاد من...
فکر کردم، حالا که انقدر تنهام، کاش در واقع هم تنها بودم.
خوبه که دوری و فراموش شدی، نه مث ما که بیخ گوش هم، همدیگر رو فراموش کردیم.
تولدت ..با تاخیر مبارک.
پاسخ دادنحذفخانواده باحالی داشتی.گره هشت بلدی هنوز؟:)
تولدت مبارک :(
پاسخ دادنحذف