۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

ماجرای مسافرت عمه قدسی به شهر ما

داستان از آنجایی شروع شد که پسرِ عمه قدسی تصمیم گرفت برای اینکه بتواند نفسی تازه کند و عیاشیِ بدون دردسر راه بیاندازد، یک بلیط هواپیما برای عمه قدسی بخرد و او را به هوای اینکه آب و هوایی تازه کند ، بفرستد به شهر ما. من سی سال بود عمه قدسی را ندیده بود، ولی از ناراحتی همۀ بچه های فامیل ، حدس زدم باید یک خبرهایی باشد. دختر عمه هایم راه می رفتند و می گفتند بدبخت شدیم به گا رفتیم، و سر اینکه عمه قدسی این مدت را منزل کدامشان بماند با هم جر و بحث می کردند. اولش همۀ این داستانها برای من خنده دار بود تا اینکه از نزدیک عمه قدسی را زیارت کردم. به محض ورود عمه ، حکومت نظامی شروع شد. نیازی به گوشزد کردنِ هیچ چیز نبود. همه خوب می دانستند که چه چیزهایی نباید جلوی عمه قدسی رو شود. مثلن هیچکس حق ندارد جلوی عمه قدسی مشروب یا حتی سیگار یا دوست پسر رو کند. همه فقط می خواستند این دو هفته را مثل بچۀ آدم جلوی عمه  حضور پیدا کنیم تا بدون دردسر و شر درست کردن برود. با وجود اینکه همۀ نکات ایمنی رعایت شده بود ، باز هم عمه جان در خانۀ دختر عمه ام، درحال ایراد گرفتن از نگه داشتنِ سگ در خانه بود که نفس در سینه اش حبس شد.همه با کنجکاوی نگاهش را دنبال کردیم و دیدیم که عمه خانم چشمش را از روی قلیانی که تو تراس گذاشته اند بر نمیدارد. چند ثانیه طول کشید که نفسش برگشت سر جایش و شروع کرد به گفتنِ "خدایا توبه ! قلیان تو خونۀ شما چیکار میکنه؟" 
این وسط ، ماجرایی که برای عمه قدسی از همه بودار تر و وحشیانه تر بود ماجرای زندگی کردن من با دوست پسرم بود که اصلن در مخیله اش نمی گنجید. همه سعی در پنهان کردنِ این مسئله داشتند. من هم مجبور بودم مثل یک دلقک  جلوی عمه خانم حاضر شوم و دوست پسرم برود آن گوشه، با یک عده دیگر صحبت کند که کسی بویی نبرد. بچه ها شیفتی جیم می زدند که بروند برای سیگار و خودشان را با عطر و اسپری خفه می کردند و برمیگشتند و من همش فکر می کردم عمه در این دو هفته می خواهد چه چیزی را در یک مشت نره خرِ کله گنده عوض کند که اینهمه تذکر می دهد. از طرز لباس پوشیدن گرفته تا دستور حمام صادر کردن برای کسی که تازه یک ساعت است از حمام آمده. خلاصه عمه مثل فرماندۀ کل قوا یک گوشه نشسته بود و فقط همه را زیر نظر گرفته بود. درست مثل مامور مخفی اف بی آی که آمده آمار بگیرد تا شاید اصلاحاتی صورت دهد. بعضی ها برای به دست آوردن دل عمه جان ، شروع کردند به ادای نقش خاله خان باجی ها. بعضی ها جلوی عمه لبخند می زدند و تا پشتش را می کرد میگفتند "خارتو گاییدم"! من، مثل بچه ای بودم که یک دسته گلی به آب داده  خرابکاری خود را یک گوشه پنهان کرده است. فقط تفاوتش در این بود که خرابکاری من ، آن زیر میر ها پنهان نشده بود. داشت سُر و مُر و گُنده در جمع اظهار فضل مینمود و با این و آن در مورد نژاد سگ شیبا تبادل نظر می کرد.
بعد از چند روز فشار عصبی همه رفت بالا. در جمعی که عمه قدسی حضور داشت من بعد از یک ساعت  حالم بد میشد. احساس می کردم یک ماهوت پاک کن توی معده ام گیر کرده است. غذا از گلویم پایین نمی رفت. استرس پیدا کرده بودم . به خودم فحش می دادم و لعنت می کردم که اصلن بلند شدم به این خیمه شب بازی مسخره آمدم . همه با هم یکه به دو می کردند و هی به جان هم می افتادند. عمه قدسی اسطورۀ درهم فرورفتۀ سنت و مذهب بود. آنقدر سنت و مذهب را با هم قاطی کرده بود که بنده خدا دیگر نمیتوانست آنها را از هم تفکیک کند. فکر میکرد هرکاری بر خلاف عادات او ، علیه مذهب است و باید با آن مقابله شود. فکر می کرد اگر به ما نره غول ها هارد تایم بدهد ، میتواند ما را کُن فَیَکون بکند.درست مثل آگهی هایی که در روزنامۀ همشهری کم و بیش دیده میشود: "آموزش تضمینی کامل مکالمه زبان انگلیسی در ده جلسه". عمه قدسی هم می خواست در دو هفته ، همه محتویات مغزی خودش را (که اصلن معلوم نبود تا چه حد درست است) بطور ام پی تری در کلۀ یک مشت ولد چموش بچپاند. 
بهرحال عمه قدسی دو هفته اش تمام شد و رفت. صبحِ روزی که عمه قدسی رفت، همینطور که با ماگ قهوه ام بازی می کردم ،  فکر کردم چقدر سخته در محیطی زندگی کنیم که یک سری فکر می کنند خودشان کارشان درست است. دیگر ایرادی ندارند و حالا بهتر است وقتشان را بگذارند برای اصلاح بقیه. به بقیه گفتم : "من دیگه آرزو نمیکنم که برگردم ایران"  و این تنها چیزی بود که گفتم. بعد از آن، کوله پشتی خودرا برداشتم و از خانه بیرون رفتم. 

۱ نظر:

  1. خوشبحالت مادیان.من هنوزم دارم بین عمه قدسی هایی زندگی میکنم که از طرز فکرم تا سیگار کشیدن و داشتن دوست پسر وارایش و ... ... بهم‌گیر میدن.حالم بهم میخوره از زندگیم و تنها امیدم بودن دوست پسرمه که اینجوری نیست و میذاره خودم باشم.منم دارم کار میکنم عین خر و خودمو جر میدم که از این شهر برم.منم مثل تو از ازدواج و عمه قدسی ها و دین و مذهب حالم بهم میخوره.منتها من برعکس تو مجبورم حالا حالاها تحمل کنم....

    پاسخ دادنحذف