۱۳۹۲ فروردین ۱, پنجشنبه

گائیدن مهره های سوخته

امروز که رفتم سر کار، همکار ویتنامی ام آمد سر میز من و سال نوی ایرانی را به من تبریک گفت. من هم خر کیف شدم و جوگیر شدم و آن قطاب های تازه ای که مادرم برایم از ایران فرستاده بود و به هیچ مهمانی تعارفش نکرده بودم را به او تعارف کردم و کلی هم از مزۀ شیرینی های ایران تعریف کردم. ناگهان سه تا قطاب را یک لقمۀ چپ کرد و به من که همانطور با دهان باز نگاهش میکردم مدام میگفت :" اَه ! چقدر شیرینه" و من هم در دلم گفتم زهر مار بخوری ولی چون نمیخاستم رابطۀ همکاریمان خراب شود ، فقط به او لبخند زدم. 
گفتم رابطۀ همکاری ، یادِ رابطۀ همکاری ام با تاتیانا افتادم که سرِ یک پست وبلاگم که یکی از ایرانی ها برایش خوانده بود و زیر آبِ من را زده بود به گا رفت. البته از حق نگذریم من فقط از مذهب مورمنیسم انتقاد کرده بودم ولی بهرحال خوشایندش نبود و با من رفت توی قیافه . الان که فکرش را میکنم می بینم چقدر دختر بامزه ای است، و دارد کلی تلاش می کند که فارسی یاد بگیرد . شاید هم بخاطر اینکه دوست دارد دوست پسر ایرانی پیدا کند. چون خیلی به حالِ ما که دوست پسرهای ایرانی داریم و برایمان تور کردنِ پسر ایرانی سه سوت است ، غبطه می خورد. نه بخاطر اینکه پسرهای ایرانی خوشتیپ هستند ها، فقط بخاطر اینکه بعد از سیاه ها ، این پسرایرانی ها به بُکُن بودن، مشهور شده اند. البته  نمیداند همین پسرها و مردهای ایرانی که اینجا اینقدر جنتل من و نایس و کول هستند ، تک تکشان  در ایران که میدان زورگویی برایشان محیا بود، چه کونی از زنشان و دوست دخترانشان پاره کرده اند. خانه نشینیِ بی بی از بی چادری اش است. اینجا تخم نمی کنند نفس بکشند. فقط باید بکُنند و صدایشان هم در نیاید. پس فردا هم اگر دیدند دوست دخترشان در بغل یک نفر دیگر خوابیده، تنها کاری که اجازه دارند انجام دهند این است که دیگر جواب تلفنهای دختره را ندهند. از این خبرا نیست که اسید بپاشند در صورتِ دختر مردم  و دستشان را بگیرند به دودولشان و راست راست در خیابان راه بروند و به خایه خود افتخار کنند.
خودم  شاهد ماجرای دختری بودم که دوست پسرش به هوای اینکه میخاهد با او ازدواج کند ، رُسَش را کشیده بود، و وقتی خانواده دختر می خواستند دختره را بکُشند، آقای شومبول بدست، زد زیر همه چیز و گفت اصلن من دست بهش نزدم. حالا بیا و ثابت کن. این شد که خانواده اش از خانه بیرونش کردند و بعد از چند ماه ازپزشک قانونی تماس گرفتند که بیائید جسد دخترتان را شناسایی و تحویل بگیرید. او را در یکی از خیابانها تنها گیر آورده بودند و ده پانزده نفری ریخته بودند رویش و آنقدر گائیده بودنش که از پارگی رحم و مثانه و در اثر خونریزی شدید ، توی یک خرابه ، مُرده بود.
خلاصه من با همین همکار ویتنامی ، سر صحبت را باز کردم و یکی من  از ایران گفتم ، یکی او از ویتنام . و  در نهایت به نتیجه رسیدم که ویتنامی ها هم تا دویست سال پیش ، همان قوانین  سرکوبگرِ زن را داشته اند ولی خیلی وقت است که آنها را کنار گذاشته اند و خودشان را با جهان امروز وفق داده اند. و بیخود نیست که خاور میانه ،تبدیل به آشغالدانیِ دنیا شده است. بخاطر همین قوانینی که هزار سال است از تاریخ انقضایشان گذشته. یکی از همین سالها ، یک رنسانسی باید در خاور میانه بوقوع بپیوندد و رهبران مذهبی بروند بنشینند در حوزه ، دعا و نمازشان را بخوانند یا در مساجد خطبه نماز جمعه بگویند. متاسفانه ، جهان اول ، از هوشیاری مردم ما سودی نمی برد، شغال برای حکومت، محتاج یابو هاست ، و هیچ کشوری نمی تواند به اندازه ایران برایشان در این منطقه شلوغکاری کند و راه را برای بیزینس آنها باز کند.  از همان اول هم از قریحه مذهب پرستی ایرانیان سوء استفاده کردند برای آوردن این آخوندها در راس کار ، و بازی دادنِ آنها برای مقاصد خودشان.  گور بابای ملتی که نسل اندر نسل، سوخته به دنیا می آیند و سوخته هم از دنیا می روند. گور بابای حق و حقوق زنهای ایران!
برای همکار ویتنامی ، شاید قطاب، زیادی شیرین بنظر بیاید ، ولی برای من و همۀ زنهای ایرانی ، حقیقت،  تلخ تر از این است که با یک قطاب بتوان شیرینش کرد. 

۲ نظر:

  1. آنها سوءاستفاده کردند از کسانی که اجازه ی سوء استفاده دادند . اگرنه در همه ی کشورها و ملتها زورگو بوده اما لز یک جایی به بعد این مردم بودند که نخواستند ازشان سوء استفاده شود

    پاسخ دادنحذف
  2. متاسفانه نه قطاب نه باقلوا كام تلخمان را شيرين نميكند، تلخي هاي روزگار چنان در لايه هاي زبان هايمان ريشه دوانده اند كه آدم را ياد ريشه آخوند در ايران مي اندازد...

    پاسخ دادنحذف