۱۳۹۱ اسفند ۲۳, چهارشنبه

یک صبح دل انگیز

دیروز سر یک مسئله ، سوء تفاهم یا هر کوفتی ، من از دست دوست پسرم ناراحت شدم. ولی چه کار کردم؟ صاف رفتم و در یکی از وبلاگهایم آنرا نوشتم. بعد او آن متن را خواند و اولش عصبانی شد. بعد سیگار کشید، بعد غمگین شد و شروع کرد به گفتن دستت درد نکنه و خیلی ممنونم ازت و ازین حرفها. بعد من عصبانی شدم و جفتک پراندم و گفتم اه ! باز شروع شد و من باید برای هر کسشری که می نویسم به هزار نفر جواب پس بدهم. بعد وحشی بازی در آوردم که هیچکس من را درک نمی کند و از همین حرفها. بعد دوست پسرم گریه اش گرفت . گفت تا با این نوشته ات دل من را شکستی. قسم بخور که به این نوشته واقعن معتقد بودی . مخصوصن به خط آخرش. اما من گفتم به خط آخرش ، نه ! یعنی واقعن ته دلم معتقد نبود که من برای او تکراری و بیمزه شده ام. و این همان موردی بود که در آن متن به آن اشاره کرده بودم و او را رنجانده بود. خلاصه گفت پس یا جمله آخر را ادیت کن ، یا بنویس خطاب به اصغر ، حسین یا یک نفر دیگر است. گفتم لزومی ندارد مخاطب نوشته را مشخص کنم. ولی با توجه به اینکه جمله آخر را از ته دل ننوشتم و فقط از حرص نوشتم، ادیتش می کنم.  متن را در وبلاگ تصحیح کردم ولی نتوانستم در فیس بوک تغییری درش بدهم. از قضا ، آقای دوست پسر، صبح بیدار شد و صاف رفت سر وقت صفحه ام در فیس بوک که ببیند چه تغییری داده ام. فکر می کنید چه شد؟ فکر کرد من او را مسخره کرده ام و علکی به او گفته ام که ادیتش کرده ام و واقعن حالش گرفته شد. وقتش بود که بجای اینکه به او توضیح بدهم در وبلاگ اصلی و گوگل پلاس عوضش کرده ام ولی در فیس بوک قابل ادیت نبود ، قهر کنم و دست پس را پیش بیاندازم و خودم را ناراحت نشان دهم وبگویم متاسفم که اینقدر زود قضاوت می کنی و بگذارمش در خماری تا خودش برود تحقیق کند و اصل ماجرا را دریابد. بعد بیاید نازم را بکشد و ماجرا دیگر از بیخ و بن پرونده اش بسته شود. 
ولی رابطۀ ما اینطوری نیست. خیلی صاف و صادقانه و بی شیله پیله است ، و من دلم نمی آید خرابش کنم...

۳ نظر: