دیدین اون مادر پدرای روانی رو که اسباب بازی برای بچه شون می خرن ولی نمیذارن بچه باهاش بازی کنه و از بازی کردن باهاش لذت ببره؟ اسباب بازی رو میذارن توی ویترین اتاق بچه و میگن اگر بدیم دستش خرابش می کنه. اون بچه بزرگ می شه و حتی نمیفهمه که بازی کردن با اون اسباب بازی چه لذتی می تونست داشته باشه تا به سنی می رسه که دیگه هیچ اسباب بازی ای براش جذابیت نداره.
زندگی جنسی من هم مثل همون بچه اس. اسباب بازی من قرار بوده که همیشه اون بالا توی ویترین باشه. من اما ازون بچه هایی بودم که یواشکی وقتی کسی حواسش به من نبود برش میداشتم و باهاش بازی می کردم و میذاشتمش سرجاش. راستش اون بازی یواشکی چندان لذتی هم نداره وقتی همش باید بخاطرش به همه دروغ بگی. الان توی این سن، وقتی به گذشته ام نگاه می کنم بخاطر اینکه به مامانم دروغکی میگفتم میرم کتابخونه درس بخونم، یا تو ترافیک گیر کردم، یا میرم میدون انقلاب کتاب بخرم و میرفتم خونه دوست پسرم باهاش بازی کنم پشیمون نیستم. بخاطر هیچکدوم از اون دروغا پشیمون نیستم. کسی که نمیذاره با اسباب بازی خودت بازی کنی لیاقتش صداقت نیست. اما بخاطر یه چیز پشیمونم. بخاطر اینکه تمام مدت بازی کردن همش نگران بودم اسباب بازیم خراب بشه. یه بچه نرمال و عادی هیچوقت از اینکه اسباب بازیش خراب بشه نمیترسه. اما یه بچه ترسو که اسباب بازیشو یواشکی دزدیده برده با دوستش بازی کنه هیچ لذتی ازش نمیبره چون از دزدی کردن چیزی که مال خودشه احساس گناه میکنه.
آقای م وقتی با من ازدواج کرد دیگه اسباب بازیشو انداخته بود توی انباری خاک بخوره. میگفت اسباب بازی مال بچه هاس. خیلی از مردای ایرانی که من باهاشون خوابیدم حتی بلد نبودن با اسباب بازیاشون بازی کنن چون هر وقتم باهاش بازی کرده بودن انقدر هول هولکی گذاشته بودن سرجاش که کسی بویی نبره، دیگه بازی کردن براشون شده بود دست زدن و برگردوندن سرجاش.
نسل امروز رو نمیدونم ولی لذت توی فرهنگی که من توش بزرگ شدم مفهومی نداره. با حذف کردن لذت از پازل زندگی هیچوقت نمیشه خوشبختی رو کامل کرد. آدما میخان خوشبخت بشن اما همیشه یه نقطه خالی وجود داره. یه اسباب بازی که توی ویترین و البته برای بعضیا توی انباری خاک میخوره. یا یه بچه که چون با اضطراب بهش دست زده از دماغش درومده . من برای تمام دروغایی که گفتم پشیمون نیستم. برای اینکه زودتر بلند نشدم ازون دیونه خونه که همه چی باید تو ویترین باشه بیرون نزدم پشیمونم.
زندگی جنسی من هم مثل همون بچه اس. اسباب بازی من قرار بوده که همیشه اون بالا توی ویترین باشه. من اما ازون بچه هایی بودم که یواشکی وقتی کسی حواسش به من نبود برش میداشتم و باهاش بازی می کردم و میذاشتمش سرجاش. راستش اون بازی یواشکی چندان لذتی هم نداره وقتی همش باید بخاطرش به همه دروغ بگی. الان توی این سن، وقتی به گذشته ام نگاه می کنم بخاطر اینکه به مامانم دروغکی میگفتم میرم کتابخونه درس بخونم، یا تو ترافیک گیر کردم، یا میرم میدون انقلاب کتاب بخرم و میرفتم خونه دوست پسرم باهاش بازی کنم پشیمون نیستم. بخاطر هیچکدوم از اون دروغا پشیمون نیستم. کسی که نمیذاره با اسباب بازی خودت بازی کنی لیاقتش صداقت نیست. اما بخاطر یه چیز پشیمونم. بخاطر اینکه تمام مدت بازی کردن همش نگران بودم اسباب بازیم خراب بشه. یه بچه نرمال و عادی هیچوقت از اینکه اسباب بازیش خراب بشه نمیترسه. اما یه بچه ترسو که اسباب بازیشو یواشکی دزدیده برده با دوستش بازی کنه هیچ لذتی ازش نمیبره چون از دزدی کردن چیزی که مال خودشه احساس گناه میکنه.
آقای م وقتی با من ازدواج کرد دیگه اسباب بازیشو انداخته بود توی انباری خاک بخوره. میگفت اسباب بازی مال بچه هاس. خیلی از مردای ایرانی که من باهاشون خوابیدم حتی بلد نبودن با اسباب بازیاشون بازی کنن چون هر وقتم باهاش بازی کرده بودن انقدر هول هولکی گذاشته بودن سرجاش که کسی بویی نبره، دیگه بازی کردن براشون شده بود دست زدن و برگردوندن سرجاش.
نسل امروز رو نمیدونم ولی لذت توی فرهنگی که من توش بزرگ شدم مفهومی نداره. با حذف کردن لذت از پازل زندگی هیچوقت نمیشه خوشبختی رو کامل کرد. آدما میخان خوشبخت بشن اما همیشه یه نقطه خالی وجود داره. یه اسباب بازی که توی ویترین و البته برای بعضیا توی انباری خاک میخوره. یا یه بچه که چون با اضطراب بهش دست زده از دماغش درومده . من برای تمام دروغایی که گفتم پشیمون نیستم. برای اینکه زودتر بلند نشدم ازون دیونه خونه که همه چی باید تو ویترین باشه بیرون نزدم پشیمونم.
یاد نگرفتیم. حتی بازی کردن رو یاد نگرفتیم. تو همه چی عجله داریم سر همون بازی های هول هولکی
پاسخ دادنحذفبیشتر باش مادیان
پاسخ دادنحذفبیشتر بنویس عزیز :*
بابا من جداً شاشیدم به این خانواده، مذهب، تربیت، فیلترای جامعه ی کیری که روز به روز بیشتر فیلتر میده تا منم مثه همه ی همه، بدون کوچکترین تفاوتی توی ظاهر و طرز منعقد شدن کلمات و معنی کلمات برون ده داشته باشم تا یک نفر منو بعنوان پارتنر قبول کنه.یادته یبار نوشته بودی ادم میاد تهران احساس میکنه همه شبیه همن؟ نوشته بودی البته آدم ترجیح میده جیگر داف ببینه تا چمیدونم فلان، ایران الان اینجوریه،قشنگ عین طاعون افتاده به جون همه.یه شکل لباس، یه طرز آرایش، یه شماره رنگ مو. همه چیزز شبیه هم که نکنه از قافله عقب بمونن. شاشیدم به این خانواده که من با 24 سال سن هنوز به بلوغ جنسی نرسیدم که برای بکارتم تصمیم بگیرم، شاشیدم بهشون که 20 سال تمام چیزایی رو زیر گوش من خوندن که من هنوز میترسم اینترکورس داشته باشم، انقدر میترسم که کل لذت سکس رو قی میکنه. من جداً ریدم به این خیل عظیم پسرای ترسوی بی جربزه که وقتی یه دختر تصمیمم میگیره که سکس کامل داشته از ترس اینکه مسئولیت این یه تیکه گوشت بیفته گردنشون تا خرتناق نگاهشون اون پایینه که از ختنهگاه بیشتر نره داخل. من واقعا شاشیدم به نقش پدری ِ پدرم که تو این 24 سال حتی یک کلمه ی جدید برای نصیحت کردن من نداره. انقدرتکراری حرف میزنه که من میتونم ادامه ی حرفاشو بگم. من متنفرم این تابوی مسخره که اینقدررر منو گیر انداخته. متنفرم از اینکه میترسم، متنفرم از اینکه انقدرررر کیری میترسم.
پاسخ دادنحذف