۱۳۹۱ تیر ۳۱, شنبه

نیاز

من از ایگنور کردن احساس نیاز به سَری که کنار سَرَم روی بالش گذاشته شود خسته شده ام. از ایگنور کردن نیاز به شنیدن صدای نفس یک مرد در کنار گوشم خسته شده ام . نیاز ، نیاز است . با ایگنور کردن هم نمی رود گورش را گم کند، فقط بیشتر وحشی می شود مشت می کوبد به رانهایی که هوس نوازش شدن کرده اند. لگد می کوبد به سینه هایی که زیر لباس خواب ابریشمی ارغوانی میلغزند. به گوشی که می خواهد زمزمۀ عاشقیت بشنود جفتک می اندازند و هر جوری هم که بخواهی فرو کنی اش زیر پتو ، گّر می گیرد ، آتشت می زند. پتو را میزنی کنار، به این سمت غلت میزنی ، شاید خوابت ببرد !  از بچگی تنها چیزی که مادر و پدر و جامعه  در آموزشش نهایت تلاششان را کرده اند ، همین ایگنور کردن نیازهای طبیعی بوده است. مادرم آنقدر که وسواس داشت من با هیچ پسری قرار نگذارم و دست هیچ پسری به دستم نخورد، پیگیر نمره های دبیرستان و قبولی کنکورم نبود. در مدرسه آنقدر که معلم تربیتی کیف ما را برای پیدا کردن عکس و فیلم می گشت  و برای این قبیل چیزها وقت میگذاشت ، معلم فیزیک برای رفع اشکالاتمان وقت نمی گذاشت. آنقدر که من آی کیو ام را برای پنهان کردن خراشیدگی ته ریش دوس پسرم روی صورتم بکار میبردم ، برای حل مسئله دیفرانسیل بکار نبردم. آنقدر که خانواده ام مواظب حفظ و صیانت پرده بکارت من بودند ، به آرامش روح و روانم توجه نکردند. حالا نتیجه چه شد؟ سالهاست که پرده بکارت توسط یک عوضی تر از خودم، زایل شده رفته پی کارش ، ولی روح و روان مخدوش شده ام تا آخر عمر مثل بُز کور دنبالم می آید . سالهاست که من بدون پرده بکارت می توانم هر گهی که دلم بخواهد را بخورم و کسی هم نفهمد که من لنگهایم را برای کدام نره خری باز کرده ام ! تمام آن فشارهایی که خانواده آورده اند فقط تاریخ مصرفشان مربوط به قبل از زن شدنم بوده و بعداز آن به اندازه جلبک هم ارزش نداشتند. البته این اصطلاح زن شدن هر چند که از نظر آنها یک جور تنزل محسوب می شود ولی برای من ارزشش بیشتر است از دختر بودن . بهرحال آنها نمی دانند که من تمام مدت منتظر بودم این شستشوهای مغزی ای که به درد عمه شان می خورد را بریزم سطل آشغال و یک شب یک نفر را در بار ببینم و ببرمش در اتاقم ، آزاد و رها ، مثل یک موجود افسارگسیخته تا خود صبح با او عشقبازی کنم و باکی هم نداشته باشم که دست یک غریبه نامحرم به من خورده است. این وسط، من قربانی نشدم . درست است که مثل حیوانها به همه نگاه جنسیتی دارم و نمی توانم آدمها را بدون در نظرگرفتن جنسیت دوست داشته باشم ولی باز هم احساس قربانی شدن به من دست نمی دهد . قربانی از نظر من همان احمقهایی هستند که نصف عمرشان را گذاشتند تا به من و امثال من،  تمام این کسشر ها را القا کنند و به نتیجه نرسیدند.
مهم نیست . یک احمق،  همیشه قربانی است ! 

۴ نظر:

  1. عالي مي نويسي ماديان. عالي اي دختر . از تو گودر تا الان دنبالت ميكنم و مي خونمت. يه دونه اي

    پاسخ دادنحذف
  2. Cheghadr ghashang minevisi. Ey val!! Harfeh deleh chandin va chand saleyeh mano zadi!!!

    پاسخ دادنحذف